تبليغاتX
ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد....

 

مهربانم!

با نامهرباني ات

روزگارم راتلخ مكن

 

امروز سررسيد عمرم را

ورق زدم

چيزي جز تونيافتم

وجودت همچون

گل خشك شده ي  روي ديوار اتاق

رخنه دوانده

در تك تك ثانيه ها...

 

ومن همچنان منتظرت نشسته ام

همچون سيگاري كه

مي سوزد وتمام خواهد شد...!

 

"مژده"

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 10:51 توسط مژده آریائیان |

و چهره شگفت
از آن سوي دريچه به من گفت
حق با كسيست كه ميبيند
من مثل حس گمشدگي وحشت آورم
اما خداي من
آيا چگونه مي شود از من ترسيد ؟
من من كه هيچگاه
جز بادبادكي سبك و ولگرد
بر پشت بامهاي مه آلود آسمان
چيزي نبوده ام

و عشق و ميل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه قبرستان
موشي به نام مرگ جويده است

و چهره شگفت با آن خطوط نازك دنباله دار سست
كه باد طرح جاريشان را
لحظه به لحظه محو و دگرگون مي كرد
و گيسوان نرم و درازش
كه جنبش نهاني شب مي ربودشان
و بر تمام پهنه شب مي گشودشان
 همچون گياههاي ته دريا
در آن سوي دريچه روان بود

و داد زد باور كنيد من زنده نيستم
من از وراي او تراكم تاريكي را
و ميوه هاي نقره اي كاج را هنوز
مي ديدم آه ولي او ...

او بر تمام اين همه مي لغزيد
و قلب بي نهايت او اوج مي گرفت
گويي كه حس سبز درختان بود
 و چشمهايش تا ابديت ادامه داشت
حق با شماست
من هيچگاه پس از مرگم
جرات نكرده ام كه در آينه بنگرم

 آن قدر مرده ام
كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر ثابت نميكند

آه
آيا صداي زنجره اي را
كه در پناه شب بسوي ماه ميگريخت
از انتهاي باغ شنيديد؟
من فكر ميكنم كه تمام ستاره ها
به آسمان گمشده اي كوچ كرده اند
و شهر ‚ شهر چه ساكت يود
من در سراسر طول مسير خود
جز با گروهي از مجسمه هاي پريده رنگ
و چند رفتگر
كه بوي خاكروبه و توتون مي دادند
و گشتيان خسته خواب آلود
 با هيچ چيز روبرو نشدم 

 افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گويي ادامه همان شب بيهوده ست
خاموش شد
و پهنه وسيع دو چشمش را
احساس گريه تلخ و كدر كرد

آيا شما كه صورتتان را
در سايه نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت يأس آور انديشه ميكنيد
كه زنده هاي امروزي
چيزي به جز تفاله يك زنده نيستند ؟

گويي كه كودكي
در اولين تبسم خود پير گشته است
و قلب اين كتيبه مخدوش
كه در خطوط اصلي آن دست برده اند
به اعتبار سنگي خود ديگر احساس اعتماد نخواهد كرد

شايد كه اعتياد به بودن
و مصرف مدام مسكن ها
اميال پاك و ساده انساني را
به ورطه زوال كشانده است
شايد كه روح را
به انزواي يك جزيره نامسكون
تبعيد كرده اند
شايد كه من صداي زنجره را خواب ديده ام
پس اين پيادگان كه صبورانه
بر نيزه هاي چوبي خود تكيه داده اند
آن بادپا سوارانند
و اين خميدگان لاغر افيوني
آن عارفان پاك بلند انديش؟

پس راست است ‚ راست كه انسان
 ديگر در انتظار ظهوري نيست
و دختران عاشق
با سوزن دراز بر و دري دوزي
چشمان زود باور خود را دريده اند ؟

اكنون طنين جيغ كلاغان
در عمق خوابهاي سحرگاهي
احساس مي شود
آينه ها به هوش مي آيند
و شكل هاي منفرد و تنها
خود را به اولين كشاله بيداري
و به هجوم مخفي كابوسهاي شوم
تسليم ميكنند 

 افسوس من با تمام خاطره هايم
از خون كه جز حماسه خونين نمي سرود
و از غرور  ‚ غروري كه هيچ گاه
خود را چنين حقير نمي زيست
در انتهاي فرصت خود ايستاده ام
و گوش ميكنم نه صدايي
و خيره ميشوم نه ز يك برگ جنبشي
 و نام من كه نفس آن همه پاكي بود
ديگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمي زند

لرزيد
و بر دو سوي خويش فرو ريخت
و دستهاي ملتمسش از شكافها
مانند آههاي طويلي بسوي من
 پيش آمدند
سرد است
و بادها خطوط مرا قطع مي كنند
آيا در اين ديار كسي هست كه هنوز
از آشنا شدن به چهره فنا شده خويش
وحشت نداشته باشد ؟
آيا زمان آن نرسيده ست
كه اين دريچه باز شود باز باز باز
كه آسمان ببارد
و مرد بر جنازه مرد خويش
زاري كنان نماز گزارد؟
شايد پرنده بود كه ناليد
يا باد در ميان درختان
يا من كه در برابر بن بست قلب خود
چون موجي از تاسف و شرم و درد
بالا مي آمدم
و از ميان پنجره مي ديدم
كه آن دو دست  ‚ آن دو سرزنش تلخ
و همچنان دراز به سوي دو دست من
در روشنايي سپيده دمي كاذب
تحليل مي روند
و يك صدا كه در افق سرد
فرياد زد


خداحافظ
 

 

"فروغ"

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 16:15 توسط مژده آریائیان |

آیا شما که صورتتان را
در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند؟...!...
 
"فروغ"

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 16:3 توسط مژده آریائیان |

پشت در
پشت پنجره ها کسی هست
می دانم،
کسی
که از برای آمدنش
به کوچهء دیدار
انتظار را با آرامشی لذیذ
نغمه می زند
فریاد می زنم.
در دستانش آینه ای است
از گل و سبزه
چشمانش
به شیرینی عسل
کندوی عابری است
که بی پروا می گوید "دوستت دارم"
آینه را به من بسپار
و چشمانت را در سبد اندیشه ام غرق کن
غرقاب می کنم.
پشت در
پشت پنجره ها
پشت انتظار کسی است
می دانم
نه فرشته
نه خدا
پشت زمان
آنجایی که نه آغازی است
نه پایان
به قامت قلبی از باغچه ی خانه روییده
دستی
شانه ای...
کسی هست
می دانم،
برای گفتن
شنیدن

رهایی...

"گلمراد"

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 22:53 توسط مژده آریائیان |

 

 

تازه 25 سالش تموم شده بود. تو بالكن نشسته بود به آسمون نگاه مي كرد .انگار داشت ستاره هارو مي شمرد

خاطرات تلخ گذشته را مرور مي كرد با اين همه هنوز بهش فكر مي كرد نمي تونست فراموشش كنه شايد هم نمي خواست!

ديگه هيچي واسش معنا نداشت از هيچي لذت نمي برد تازگيا با يكي آشنا شده بود به اصرار دوستاش . اصلن دوسش نداشت فقط باهاش بود نمي خواست كسي جاي اونو تو دلش بگيره . حتي وقتي دستشو مي گرفت هيچ حسي نداشت يعني احساسي وجود نداشت.

به آدماي اطرافش نگاه مي كرد وقتي باهشون حرف مي زد همه از يه كلمه مي ترسيدن "آبرو"!!

همه مي گفتن اين كارو كنيم آبرومون نره اون كارو كنيم آبرومون نره...

همه خودشونو محدود مي كردن فقط به خاطر اين يه كلمه. هيچ وقت نفهميد آبرو يعني چي؟ يا چرا اين قد مهمه كه همه خودشونو محدود كنن؟؟

به ياد نداشت خودشو محدود كرده باشه اونم فقط به خاطر يك كلمه !

دلش مي خواست هنوز مثه چند سال پيش همون آدم با احساس آزاد باشه ولي نمي شد شايد هم نمي ذاشتن .

ديگه خسته شده بود از اين زندگي. يه روز يه تصميمي گرفت به خودش قول داد كه ديگه از زندگي لذت ببره چه احساس باشه چه نباشه.

ولي نمي تونست لذتو واسه خودش تعريف كنه  از هر كي مي پرسيد يه چيزي مي گفت .

فكر كرد از اوني بپرسه كه تازه باهاش آشنا شده بود آخه اون از همه بهش نزديكتر بود اونم بهش قول داد كمكش كنه تا باهم لذت ببرن.

يه روز دعوتش كرد خونشون بغلش كرد  صورتشو غرق در بوسه كرد   ولي بي فايده بود احساس كرد كه بايد چيز جديديو تجربه كنه. حرفاي اطرافيانش تو ذهنش تداعي شد اهميتي نداد ديگه كلمات بي معنا شده بود فقط هوس بود  هوس...!

 

"مژده خرداد 87"

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 19:16 توسط مژده آریائیان |

 

در غمي بيكران

در تاريكي شب

فرو مي رود

ذهن آشفته ام

مي انديشم به روزهاي بودن

مي روم به سرزمين هاي دور

سوار بر قايق حسرت...

 

در بيشه زار خشك شده ي ذهن

می جویم تورا

لیکن نیست صدایی

نیم نگاهی....

 

مانده ام تنها

در میان بودها ونبودها

در لابه لای خاطرات مدفون شده...

 

"مژده" 

25/1/87

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 18:45 توسط مژده آریائیان |

img/daneshnameh_up/c/c7/Seasunset50.jpg

یکروز بلند آفتابی

 در آبی بیکران دریا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترا بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند

آن دم که ترا در آب دیدم

در غربت آن جهان بی شکل

گویی که ترا بخواب دیدم

از تو تا من سکوت و حیرت

از من تا تو نگاه و تردید

ما را می خواند مرغی از دور

می خواند بباغ سبز خورشید

در ما تب تند بوسه میسوخت

ما تشنه خون شور بودیم

در زورق آبهای لرزان

بازیچه عطر و نور بودیم

می زد ‚ می زد درون دریا

از دلهره فرو کشیدن

امواج ‚ امواج نا شکیبا

در طغیان بهم رسیدن

دستانت را دراز کردی

 چون جریان های بی سرانجام

لبهایت با سلام بوسه

ویران  گشتند ...

یک لحظه تمام آسمان را

در هاله ای از بلور دیدم

خود را و ترا و زندگی را

 در دایره های نور دیدم

 گویی که نسیم داغ دوزخ

پیچیده میان گیسوانم

چون قطره ای از طلای سوزان

عشق تو چکید بر لبانم

آنگاه ز دوردست دریا

امواج بسوی ما خزیدند

بی آنکه مرا بخویش آرند

آرام ترا فرو کشیدند

پنداشتم آن زمان که عطری

باز از گل خوابها تراوید

یا دست خیال من تنت را

از مرمر آبها تراشید

پنداشتم آن زمان که رازیست

در زاری و هایهای دریا

شاید که مرا بخویش می خواند

در غربت خود خدای دریا

"فروغ"

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 20:49 توسط مژده آریائیان |

من گلی بودم

در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون

در شبی تاریک روییدم

تشنه لب بر ساحل کارون

برتنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید

یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش

سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز

غنچه نشکفته ای می چید

پیکرم فریاد زیبایی

در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی

دیدگانم خیره در رویای شمو سرزمینی دور و رویایی

که نسیم رهگذر در گوش من میگفت

آفتابش رنگ شادی دیگری دارد

عاقبت من بی خبر از ساحل کارون

رخت بر چیدم

در ره خود بس گل پژمرده را دیدم

چشمهاشان چشمه خشک کویر غم

تشنه یک قطره شبنم

من به آنها سخت خندیدم

تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید

تک چراغ شهر رویا ها

من در آنجا گرم و خواهشبار

 از زمینی سخت روییدم

نیمه شب جوشید خون شعر در رگهای سرد من

محو شد در رنگ هر گلبرگ

رنگ درد من

منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار

دیدگان صبح سیمین را

تا بنوشم از لب خورشید نور افشان

شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را

لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها

نور خورشیدی

زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند

چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است

خوب میدانم که دیگر نیست امیدی

نیست امیدی

محو شد در جنگل انبوه تاریکی

چون رگ نوری طنین آشنای من

قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار

از نگاه خسته ابری به پای من

من گل پژمرده ای هستم

چشمهایم چشمه خشک کویر غم

تشنه یک بوسه خورشید

تشنه یک قطره شبنم

"فروغ"

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 21:30 توسط مژده آریائیان |

 

غروب

 

                                                       در غروبي ابدي                                                        

سوار برقايق

تنها

درسكوتي جان فرسا

عشق راهجي مي كرد

به يادآن روز

در حسرت آن لحظه

آن زمان كه بازوانت

تنها پناهگاه امن بود

آن زمان كه آرامش موج مي زد

در تلاقي دو نگاه

وعشق فرمان مي داد...

نگاهي خيره به دوردست

همچون وسعت صداي پيانو بيداد مي كرد.

وآب بود آب

وديگر هيچ !

"مژده ۸۷"

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 11:4 توسط مژده آریائیان |

می توان
آویزانش کنی
آویزان بر دریچه ی چشمانت
آنجا که گاه نفس حبس می شود
و می برد لحظه ها را سکوت
می بلعد
و شاخه ی آویزانِ باغچه
به هر بادی
سرگردان.
در تنهایی
در تاریکی و ظلمت
می توانی
با دستانت
تهوع را
از درون بن بست به بیرون پرتاب کنی
بسان باران از ابر
بسان اشک،
«آه که این قفس بس دلتنگ است».
می توان
آری می توان سکوت را
فریادی کرد
در دلِ کوچه های شهر
و خانه را آتشی
از خروش بی پایان زندگان
می توان ،آری می توان
چاره ای کرد
لحظه ای از این تنگنا
از این حلقه ی سکوت به بیرون جهید
آسمان را لمس کرد
هوا را
باران را
و دستان لطیف تو
ریشه های ما را می توان
زمین را
آری جهان را می توان دوست داشت.
از آن پنجره
از همان پنجره ی کوچکت
که آوای خفته ی زندگی را جان داده ای
با همه بن بستها و تهدیدها
 از همان روزن
به ما
و دستهای فشرده درهم
قدم های آرام و تند
بر باریکه ی راه
راهی که بایدش پیمود
به سرشار از فریاد بودن
نفسهای پیاپی
شرابِ آزاد
از همان دریچه که چشمانت
با من گفتند:
می توان دستی را
قلبی را
لمس کرد
انسان را
از همان شبها با من بگو
با همان لبها
از عشق
از آزادی بگو...
 
"جلال (گلمراد)"

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 11:26 توسط مژده آریائیان |

روزهاي سكوت ، ترديد

چون آب روان گذران

اما پايدار

 

ديگرچگونه مي توان پرواز كرد؟

ديگر چگونه مي توان سكوت شب راشكست؟

در ميان ظلمت شب

چگونه مي توان رنگ آسمان راديد؟

صدايي آمد

گنگ ومبهم

كسي به دنبال چيزي دويد

جستجويي بي سرانجام

در تمام طول شب

در ميان بودها ونبود ها

درجستجوي آسمان آبي

باورسپيده ي صبح

چه زيبا بود آن روز

آن روز كه اردك با جوجه هايش در بركه راه مي رفت!

بوي علفزار مي آمد

شايد هم چمنزار

در ميان خاطرات ورق نخورده...

بودن را فرياد كن

براي لذت زندگي

نه براي زنده ماندن.

 

"مژده  ۸۷"

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 14:29 توسط مژده آریائیان |

تقدير نيست

بازي كودكانه اي بيش نيست

روبه رو رانگاه كن

فنجاني خالي

گلداني كه گلهايش را خزان زده !

نتهاي كج ومعوج به هم پيوسته

ويلن در گوشه ي اتاق

آرشه اي به دنبال سيم "مي"

اضطرابي ناگهاني

سيگاري در حال سوختن

نگاهي خيره

افكار ورق خورده

در باور مرگ قسطي

دوباره تنها شديم.

 

"مژده ۸۷"

+ نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 12:18 توسط مژده آریائیان |

آن تیره مردمکها آه

                         آن صوفیان ساده خلوت نشین من

                                                        در جذبه سماع دو چشمانش

                                                                                                   از هوش رفته بودند

دیدم که بر سراسر من موج می زند

                                      چون هرم سرخگونه آتش

                                                                چون انعکاس آب

                                                                             چون ابری از تشنج بارانها

                                                                                      چون آسمانی از نفس فصلهای گرم

                    تا بی نهایت

                                تا آن سوی حیات

                                                 گسترده بود او

                                                                دیدم که در وزیدن دستانش

                                                                                                 جسمیت وجودم

                         تحلیل می رود

دیدم که قلب او

                     با آن طنین ساحر سرگردان

                                         پیچیده در تمامی قلب من

                                                                 ساعت پرید

                                                                 پرده به همراه باد رفت

                                                                 او را فشرده بودم

                                                                 در هاله حریق

می خواستم بگویم

                       اما شگفت را

                                    انبوه سایه گستر مژگانش

                                                         چون ریشه های پرده ابریشم

                                                                                      جاری شدند از بن تاریکی

در امتداد آن کشاله طولانی طلب

و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود

تا انتهای گمشده من

                                                           دیدم که می رهم

                                                           دیدم که می رهم

دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد

دیدم که حجم آتشینم

                              آهسته آب شد

                                                      و ریخت ریخت ریخت

در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار

در یکدیگر گریسته بودیم

                              در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را

                                                                                       دیوانه وار زیسته بودیم

                                    "فروغ"

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 19:40 توسط مژده آریائیان |

سلام به همه ی دوستان عزیز.

نوروزتان پیروز

امید که سال خوبی داشته باشید. عید همگی مبارک.

 

ممنون از گلمراد عزیز که این شعرو برام فرستاد 

بوی باران بوی سبزه بوی خـــاک
شاخه های شسته باران خورده پـــاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
.........................................................................................
 
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست ککلی به لب آب تقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
 ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
"فروغ"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 23:45 توسط مژده آریائیان |

 

نه چراغ چشم گرگی پیر

نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه

 مانده دشت بیکران خلوت و خاموش

 زیر بارانی که ساعتهاست می بارد

در شب دیوانه ی غمگین

که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد

در شب دیوانه ی غمگین

مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست

 همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر 

نه صدای پای اسب رهزنی تنها

نه صفیر باد ولگردی

 نه چراغ چشم گرگی پیر

"اخوان ثالث"

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 16:44 توسط مژده آریائیان |

امشب بر آستان جلال تو

                          آشفته ام ز وسوسه الهام

                                                جانم از این تلاش به تنگ آمد

ای شعر ... ای الهه خون آشام

                          دیریست کان سروده خدایی را

                                                     در گوش من به مهر نمی خوانی

                                                                          دانم که باز تشنه خون هستی

اما ... بس است این همه قربانی

                       خوش غافلی که از سر خود خواهی

                                               با بندهات به قهر چها کردی

                                                        چون مهر خویش در دلش افکندی

                                                                             او را ز هر چه داشت جدا کردی

              دردا که تا بروی تو خندیدم

                              در رنج من نشستی و کوشیدی

                                                  اشکم چو رنگ خون شقایق شد

                                                                            آن را بجام کردی و نوشیدی

چون نام خود بپای تو افکندم

افکندیم به دامن دام ننگ

                                         آه ... ای الهه کیست که میکوبد

                                                                           اینه امید مرا بر سنگ ؟

در عطر بوسه های گناه آلود

رویای آتشین ترا دیدم

                                         همراه با نوای غمی شیرین

                                                                       در معبد سکوت تو رقصیدم

                         اما... دریغ و درد که جز حسرت

                                                 هرگز نبوده باده به جام من

                         افسوس ... ای امید خزان دیده

                                                کو تاج پر شکوفه نام من ؟

از من جز این دو دیده اشک آلود

                                   آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟

                                                        ای شعر ...ای الهه خون آشام

                                                                       دیگر بس است ... اینهمه قربانی

                      "فروغ"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 18:43 توسط مژده آریائیان |

سلام ۲روزه این آهنگ که از محسن چاوشی هستو گوش میدم.

http://www.4shared.com/file/40545261/65fa08b0/chavoshi.html

من بازخم زبونا رفیقم

مرحم بزن باحرفات رو زخم عمیقم

باتوام که داری به گریم می خندی

کاش می شد بیای و به من دل ببندی

تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم

کاردل نباشی تمومه عزیزم عزیزم.

************************************************************

اندوه تنهایی

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجام چنین دیدی

در دلم باریدی ... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست میلرزد

روحم از سرمای تنهایی

میخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ‚ از عشق هم خسته

غنچه شوق تو هم خشکید

شعر ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من نقش خواب بود

ای خدا ... بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

دیدم ای بس آفتابی را

کو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب  من !

ای دریغا در جنوب ! افسرد

بعد از او دیگر چی میجویم؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیافشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

"فروغ"

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 21:45 توسط مژده آریائیان |

به لبهایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

بیا ای مرد ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

 منم آن مرغ آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرود ناله شد در سینه تنگ

به حسرتها سر آمد روزگارم

به لبهایم مزن قفل خموشی

که من باید بگویم راز خودرا

به گوش مردم عالم رسانم

طنین آتشین آواز خود را

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

 اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

لبم بوسه شیرینش از تو

تنم با بوی عطرآگینش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با ناله خونینش از تو

ولی ای مرد ای موجود خودخواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

فضای این قفس تنگ است تنگ است

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از این ننگ و گنه پیمانه ای ده

 بهشت و حور و آب کوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه ای ده

کتابی خلوتی شعری سکوتی

مرا مستی و سکر زندگانی است

 چه غم گر در بهشتی ره ندارم

که در قلبم بهشتی جاودانی است

شبانگاهان که مه می رقصد آرام

میان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابی و من مست هوسها

تن مهتاب را گیرم در آغوش

 نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

در آن زندان که زندانیان تو بودی

شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

بدور افکن حدیث نام ای مرد

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا میبخشد آن پروردگاری

که شاعر را دلی دیوانه داده

بیا بگشای در تا پر گشایم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاریم پرواز کردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

"فروغ"

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 22:50 توسط مژده آریائیان |

 

 اى غنچه ى خندان چرا خون در دل ما میكنى

  خارى به خود می بندى و ما را ز سر وا میكنى

   از تیر كجتابى تو آخر كمان شد قامتم

  كاخت نگون باد اى فلك با ما چه بد تا میكنى

  اى شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را

  با دوست هم رحمى چو با دشمن مدارا میكنى

آتش پریداز تیشه ات امشب مگرای کوهکن

ازدست شیرین درددل باسنگ خارا می کنی

  با چون منى نازك خیال ابرو كشیدن از ملال

 زشت است اى وحشى غزال اما چه زیبا میكنى

امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست

  این دانى و با ما هنوز امروز و فردا میكنى

دیدم به آتشبازیت شوق تماشایی به سر

آتش زدم درخودبیا گرخودتماشا می کنی

آه سحرگاه تورا ای شمع مشتاقم به جان

باری بیا گرآه خود باناله سودا می کنی

  اى غم بگو از دست تو آخر كجا باید شدن

  در گوشه ى میخانه هم ما را تو پیدا میكنى

  ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن

 شورافكن و شیرین سخن اما تو غوغا میكنى

"شهریار"

+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 19:39 توسط مژده آریائیان |

چه گریزیت ز من؟

چه شتابیت به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه؟


مرمرین پلهء آن غرفه عاج

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کورست



نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطهء نورانی

چشم گرگان بیابانست



می فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی

او درینجاست نهان

می درخشد در می



گر به هم آویزیم

ما دو سرگشته تنها، چون موج

به پناهی که تو می جوئی، خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادوئی موج

"فروغ"
 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 22:50 توسط مژده آریائیان |