لبخند را فراموش نکن
کلاه میتواند از یادت رود
دستکش، دفترچهی تلفنت
هر آن چیزی که باید دنبالش برگردی
و در ناگهان برگشت گریانم میبینی
و ترکم نمیکنی
اگر میخواهی بمانی
لبخندت را فراموش نکن
حق داری زادروزم را از یاد ببری
و مکان اولین بوسهمان
و دلیل اولین دعوایمان
اما اگر میخواهی بمانی
آه نکش
لبخند بزن
بمان
هالینا پوشویاتووسکا
هزار دوزخ را بر چشمان تو می دوزم
که توان بیابی
که در این روزگار دست ها را بیابی.
من از همه کوهها دورم و در خانه کنار روز نشسته ام
به گیاه نزدیکم می دانی
من همسایه ی یک گلدان شمعدانی هستم
خدمتکاران در باد میل به گریستن دارند
اینجا باغ است
آنجا زبان است
من از باغ من از زبان دورم
به تو نزدیکم
صدای نفس های ترا در باد
در زبان مادری می شنوم.
خواهران ماتم بر ستارگان خیره هستند
زمزمه ی باد است
من در خانه تنها هستم
اکنون بیش از هزار سال است که گریستن در باد را می دانم
گریه می کنم
باد نیست
باران است.
"احمد رضا احمدی"
زنانه زیستند زندگیست، طغیان عواطف و چشمه های فواران عشق است و من در هم کلامی با تو نازنینم! قصه هایم را زنانه و زنانه تر خواهم نوشت تا زندگی را زیباتر و عاشقانه تر ببینم. زنانه خواهم گفت .زنانه غرق نگاهت می شوم تا زیباهای که در چشمهای مستت عیان است...سیر تماشا کنم! افکارم را، برای اندیشند به زیباها، به عاطفه ها ، زنانه خواهم کرد و زنانه با گذر از هر باغچه گلها را خواهم بوئیت. و با قلم بی رنگم بر هر دیواری خواهم نوشت"من زنم واز خدا بزرگترم، از خدا زیباترم ، از خدا قویترم و دلم دشت مهربان هاست خالق گل و سبزه و زیبایی، می آفرینم عشق را، عواطف را ، زیبایی را.من زنم! از خدا نرمتر و لطفترم، خدا خالق زلزله و بلاهای آسمانیست و من خالق زیبا ها، خدا خشنونت را آفرید و من مهربانی را. من زنم طغیان عواطف! سیل خروشان محبت. رودخانه ای از عشق به هر سو روان
هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه ميانگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد
ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم ميگذرند؟
ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه ميآغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.
ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.
I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.
Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"
Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.
Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.
Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down...

آخرين ديدار
امروز...
در واپسين ثانيه ها
ايستاده در كنار تو
و تبادل نگاه بود
و دهاني كه گشوده نشد
هرگز
و تمام ....

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم ...
"حسین پناهی"
زطوفانی که شد از فتنه اش بس آشیان ویرانه دلگیرم
مرا در حلقه ی دیوانگان کن با می ناب امشب ای ساقی
که از همراهی و هم صحبتی با عاقل و فرزانه دلگیرم
ملولم زین همه تزویر و پند ناصحان بی خبر ساقی
بده تا نشنوم دیگر که از تکرار این افسانه دلگیرم
ز می ساقی غبار غربت از جان پاکساز از خود رهایم کن
که من از زندگی کردن درین بوم وبر و این خانه دلگیرم
گناهش چیست گر پروانه ی عاشق به گرد شمع می گردد
من از بیداد آن شمعی که سوزد هستی پروانه دلگیرم
........................
خنده ساده نیست، وقتی که مزد گورکن از جان آدمی گران تر است. خنده ساده نیست، وقتی که دانستن و آموختن جرم آدمی می شود. خنده ساده نیست، وقتی که حرامیان سیاهپوش، امان نامه می دهند به قاتلین بالفطره و آدمکشان گردنه گیر و شب روان قمه کش و حتی خداحافظی را هم دریغ می کنند از چشمهای فرزاد که هنوز خیره به چشمهایت نگاه می کند. می پرسد: چرا؟ و تو پاسخش را نمی دانی، هیچ کس نمی داند که چرا چشمهای مردی که هنوز کودکی چشمخانه اش را ترک نکرده است، باید به آسمان شهر دوخته شود. پاهایش بلرزد و دستهایش سرد شود. خندیدن سخت می شود.
امروز نمی توانم طنز بنویسم، اما روزی دیگر خواهم نوشت، آنگاه شهر خنده ها خواهد زد، ای کاش می فهمیدی که فرصت چندان نیست. روز خنده ما خواهد رسید. فردا، پس فردا، تا صفحه آخر هنوز بسیار مانده است. تا آخر شاهنامه که خواهیم خندید.
"ابراهیم نبوی"

در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها می دانید ؟
وجود ناب
درخشش نامت را
و بخوان
تلالو پرواز
تا رها شود آسمان.
خيز از جا ، پي آزادي خويش
خواهر من از چه رو خاموشي
خيز از جاي كه بايد زين پس
خون مردان ستمگر نوشي
كن طلب حق خود اي خواهر من
از كساني كه ضعيفت خوانند
از كساني كه به صد حيله و فن
گوشهي خانه ترا بنشانند
تا به كي در حرم شهوت مرد
مايهي عشرت و لذّت بودن
تا به كي همچو كنيزي بدبخت
سر مغرور بپايش سودن
بايد اين نالهي خشم آلودت
بي گمان نعره و فرياد شود
بايد اين بند گران پاره كني
تا ترا زندگي آزاد شود
خيز از جاي و بكن ريشهي ظلم
راحتي بخش دل پر خون را
جهد كن جهد كه تأمين كني
بهر آزادي خود قانون را![]()
"فروغ"

آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو

صحبت های من وتو
در این شب سرد
حکایت جاودانگی احساس است
شایستی وقت دیگری نمانده باشد
وقصه همین جا وهمین حالا تمام شود
آنچه مهم است
یاد نوشته من و تو است
روی قلبهایمان ![]()
"امیر ۱۸/۹/۱۳۸۸"
من یه ایرانی افغانی ترک آمریکاییم یه روسم عربم چینییم آفریقاییم
من یه یهودی زرتشتی مسیحی بهاییم هندو مسلمونمو بی مذهبمو بوداییم
یه ایرانی ام که صفا و سادگی رسممه یه افغانی ام که تاریخم پر ستمه
من یه کردم که رفیقم کوه و تفنگه یه فلسطینم که چهل پنجاه سال تو جنگه
یه آفریقایی سیاه مثل عمق جنگل اونی که رفتار میشه باهاش مثل انگل
یه آلمانی ام که از نازی ها سیلی خورده یه حزب که واسه جنایتش آبرومو برده
یه آمریکایی که دس تو دس عراقیا گریه کردیم تو این جنگ و مرگ و غوغا
یه اشک قشنگ از چشم یه تبتی که میسوزه تو حسرت آزادی مملکتی
یه ایرانی ام که پرچمم و گم کردم وسط این همه اسم و رسم سردر گمم
به هر شکل و لباس و زبون تو هر مملکتی ام به نام عشق و آزادی و انسان حثییتم
به اینکه همه مثل همیم و فقط این یه اصل به نام انسانیت که زیباترین رسم
(من یه درد مشترکم فریاد کن منو دیوار و بشکن و بیرون بزن از این تنو)
(رها شو رها شو تو وسعت دنیا رها شو با هر رنگ پوستی و زبونی هم صدا شو)
واسه روزی که تمومه زندونا ویرون شن و چشم مادرا واسه بچه ها گریون نشن
و روح قشنگ هیچ زنی لگدمال نشه غیرت پر معنی مردها پایمال نشه
و هیچ سری بالا دار نره واسه عقیدش زنی از ترس خونواده نسوزه تو آتش
روزی که زندگی هیچ کسی تفتیش نشه ملاک اعتقاد و ایمان تسبیح و ریش نشه
روزی که آزادی تو خیابون همه برابر زن و مرد کوچیک و بزرگ خواهر و برادر
روزی که همه جا توی صلح و آزادیه قدم به قدم باغ و درخت و آبادیه
لحظه ای که شاید دوباره انسان معنی بشه تموم این حرفای قشنگ عینی بشه
لحظه ای که میرسه شاید ولی من نیستم من خیلی زود تر از اونچه فک کنی میمیرم
ولی تو بمون و به یاد شاهین پرواز کن پنجره های ذهنتو رو به دنیا باز کن
به جای من بخون و بخند و نفس بکش تو هر لحظه اگه شد این سرود و آواز کن
بزار کوه پیش مرامت تعظیم کنه آسمون بارون و با اشک تو تنظیم کنه
بزار واسه یه بار شده آدم آدم شه مث استعاره ای از شعرای سادم شه
"شاهین نجفی"

آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در به روی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به ‚ که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
"فروغ"

سلام.
امروز رفته بودم تعزیه دو طفلان مسلم که در خمینی شهر برگزار شد.
خیلی به تعزیه علاقه دارم. یک تئاتر کامله. واسه این یک قسمت از فیلمی که گرفتمو می ذارم. البته کیفیت بالایی نداره. آخه من فیلمبردار حرفه ای نیست!
به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد.![]()
تعزیه یك ژانر نمایشی كامل به شمار میآید كه از دل سیر و روند فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اعتقادی ایرانیان در طول قرنهای گذشته برخاسته است. اینگونه نمایشی، اگرچه ریشه در آیینهای سوگ سیاوش و یادگار زریران در پیش از اسلام دارد، اما با واقعه كربلا در سال ۶۱ هجری، مسیری متفاوت را آغاز كرد.

نمی دونم باید شادی کرد یا در غم این رهبر عزیز اشک ریخت!
هیچی به ذهنم نرسید برای این پست جز این آهنگ از گروه Qeen
شاد باشید.![]()
![]()
Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are
looking for
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it
anymore
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
Whatever happens, I'll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living
for
I guess I'm learning, I must be warmer now
I'll soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I'm aching to be free
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends
The show must go on
The show must go on
I'll face it with a grin
I'm never giving in
On - with the show -
I'll drop the bill, I'll overkill
I have to find the will to carry on
On with the -
On with the show -
The show must go on...



