تبليغاتX
ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد....

ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد....

عشق من....

 pic.jpg

 

تو گمون کردی بری خاطره هاتم می میره

روزای رفته برام رنگ سیاهی می گیره

اگه صد بهار و پاییز واسه تو گریه کنم

نمی تونم که تورو همیشه ازیاد ببرم

من همون عاشقتم تا که چشام بارونیه

همه ناله های من از رو نگاه دوریه

تورو دیدن توی دنیا واسه من نهایته

عشق من بی کسی و شب با تو پایان می گیره

همه رگهام از حرارت نگات خون می گیره

با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته .

 

دانلود آهنگ

 

+نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت22:7توسط مژده |
ترانه ندا

 

"خدا ببین حرمتت و شکستن   مریم باکرت و به گلوله بستن

ببین افتادیم گیر یه مشت درنده   ببین قیمت آدم اینجا چنده"

تو با نیگات چی میخواستی بگی ندا     من خفه خون نمیگیرم این صدا

جاریه توی کوچه پس کوچه های شهر   از خون تو قرمز سنگ فرشا

بخواب چشماتو رو هم بذار ندا     دیگه ترسی نداری که چی میشه فردا

بخواب که اگه من و ما بیداریم   اسم تو تکثیر میشه تو خیابونا

دست از خونش بردارین بند نمیاد  این خون هزار ساله که جاریه

این خون ندا نیست خون وطنه   وطن غریب وطنی که بی کفنه

وطنی که از توش من و فراری دادن    آدمایی که حتی با خودشون بدن

چه انتظاری که کسی مث ندا رو   نکشنش و به گلوله نبندن

من ولی اما اگر شاید        دیگه نمیگم فقط یه چیز باید

من حقم و میخوام و صد تا مث ندا   تو خیابونن همه یک صدا

بکشید مارو حق گرفتنیه    حق می مونه نا حقه که رفتنیه

تا وقتی که کسی حقمون و نداده   هر روز هر شب همین بساطه

 

"شاهین نجفی"

دانلود

+نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت19:34توسط مژده |
بدان که سر نوشت ما همه از پیش تعیین شد.

به انسان رأی خواهی داد  به « عنوان »، « عکس » یا « تبلیغ »،

به « اسم بهتر از هیچ   دموکراسی ِ در تعلیق »؟


کسی که فکر کرد، از « بد »    نمایی « خوب » پیدا کرد،

به جای دیدن یک فیلم   میانپرده تماشا کرد!


از « آزادی » اگر گفتن،

بدان « دریاسرابی » هست.

بگو بین « بد » و « بدتر »،

چه حق انتخابی هست؟


دانلود آهنگ

+نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت21:53توسط مژده |
سهم من...

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

 که به اندازه یک پنجره می خوانند

 آه ...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

دستهایت را دوست میدارم...
+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت14:41توسط مژده |
در وصف جگوارا

نه برای خواندن است که می خوانم

ونه برای عرضه ی صدایم

نه

من آن شعر را با آواز می خوانم

 که گیتار پراحساس من می سراید

چرا که این گیتار قلبی زمینی دارد

وپرنده وار پرواز کنان درگذر است

وچون آب مقدس دلاوران وشهیدان را

به مهر ومهربانی تعمیم  می دهد

پس ترانه ی من آنچنان که ویولتا می گفته است هدفی یافته است

آری گیتار من کارگر است

کز بهار می درخشد و عطر می پراکند

گیتار من دولتمندان جنایتکار رابه کار نمی آید که آزمند زر و زورند

گیتار من به کار زحمت کشان خلق می آید

تا با سرودشان آینده شکوفا شود

چرا که ترانه آن زمانی معنایی می یابد

که قلبش نیرومندانه در تپش باشد

وانسانی آن ترانه را بسراید که سرود خوانان شهادت را پذیرا باشد

شعر من در مدح هیچ کس نیست

و نمی سرایم تا بیگانه ای بگرید

من برای بخش کوچک ودور دست سرزمینم می سرایم

که هرچند باریکه ای بیش نیست  اما ژرفایش را پایانی نیست

شعر من آغازوپایان همه چیز است

شعری سرشار از شجاعت شعری همیشه زنده وتازه و پویا .

 

دانلود این ویدیو


+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت16:10توسط مژده |
نقش
در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت 

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

  و به ناخنهای خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر 

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید

 از میان برده است طوفان نقشهایی را 

  که به جا ماند از کف پایش

گر نشان از هر که پرسی باز 

بر نخواهد آمد آوایش

آن شب 

هیچ کس از ره نمی آمد

 تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود 

کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد

 باد می آمد ولی خاموش

  ابر پر میزد ولی آرام

لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز 

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز

رعد غرید

کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه 

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند

امشب 

باد و باران هر دو می کوبند

 باد خواهد بر کند از جای سنگی را 

  و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید 

هر دو می کوشند

می خروشند 

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین 

سالها آن را نفرسوده است

کوشش هر چیز بیهوده است 

  کوه اگر بر خویشتن پیچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند 

  و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

 یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت 

  در شبی تاریک

"سهراب سپهری"

+نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت9:42توسط مژده |
بوی عیدی...!

 

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی

بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

 

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

 

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی مو در می‌کنم

 

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا

شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور

برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

 

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

 

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

 

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم.


+نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت14:0توسط مژده |
یاد من باشد که تنها هستم!!

و این آغاز زندگیست.

بنوش این گیلاس را

بنوش این گیلاس شراب را

به سلامتی آزادی

بخند به پارگی ریسمان اسارت

بخوان طراوت وجودت را

برقصان تمامیت ذهنت را

نساز با سرنوشت از پیش نوشته 

بساز  سرنوشت امروز را

باز کن آغوش مهربانی را

بنگر به بیکران ها

بنوش ....

و این پایان زندگیست.

+نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت13:37توسط مژده |
جفت
 

شب می آید

و پس از شب ‚ تاریکی

پس از تاریکی

چشمها

دستها

و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...

و صدای آب

که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر

بعد دو نقطه سرخ

از دو سیگار روشن

تیک تک ساعت

و دو قلب

و دو تنهایی

"فروع"

+نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت15:31توسط مژده |
یادی از گذشته

 

شهریست در کنار آن شط پر خروش

با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور

شهریست در کناره آن شط و قلب من

آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور

شهریست در کنار  آن شط که سالهاست

آغوش خود به روی من و او گشوده است

بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل

او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

آن ماه دیده است که من نرم کرده ام

با جادوی محبت خود قلب سنگ او

آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق

در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او

 ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب

با قایقی به سینه امواج بیکران

بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب

بر بزم ما نگاه سپید ستارگان

بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر

بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را

در کام موج دامنم افتاده است و او

بیرون کشیده دامن در آب رفته را

کنون منم که در دل این خلوت و سکوت

ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم

دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار

من با خیال او دل خود شاد میکنم

"فروغ"

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت20:12توسط مژده |
تمرکز نشئه
 
براي ساناز
صبح ساعت ۳ تورنتو ۲۷ اپريل ۹۷


چقدر و چند ازين پرنده ها بغلت داري بپروازان همه را من آمده ام

آماده ام

از آسمان کاغذ خالي ميبارد آغشته کردي آغشته مرا به خون خود بپروازان حالا

کاشکاش آمد کلاغ هاي جهان نيستند و آسمان ميباراند روح تو را بر روي من

چقدر و چند ببينم و هيچ گاه سير نشوم

مي آمده اي انگار با غنچه ها از گوش هايت هر چه با چشم هايم تو را بخورم سير نميشوم

بسيرانم

بگو بپرانُنُدم و دور تو چرخانُنُدم و دامن هايت را به تکان بريزانم من ـ ميوه هايم را

که پيش مرگ تو باشم که بوي گردن آهو را بپيچانم به جانم که پيشِ پيش مرگ تو باشم

ب ي شکسته با الفِ قد تو ميرقصد حالا همه کلمه آن تو ميان من بالاي ما

چقدر و چند ازين چيزها بغلت داري چقدر و چند

به خودت او گفتي مرا به او در خيالش بغلتان که خوابش با خوابم آيد

حراميان رؤياهايم را بيدار کن که دروازه هاي زمان باز شده زن و زمان و زبان همسفر

و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطح رنگ ميسايد جنون من نگراني است

مرا به روي انگشتت بچرخان بچرخانم بچرخانممان که هر دو بيماريم

به کجا که برگردي کجا آن کجاست کجاهم نيست

در نهاد زن و شاديِ او اوييدن

به گردن خود ببوسانم از کجاهايم به ساحل آمده ام حتي هنوز هم غرق طراوت نامت

يارم نباش، خودت باشم خودم باش خود پيش مرگ تو بودن

خبر کن موسيقي را که گرههاي انگشتانت به ماه گره خورده اند

که ناخنت هلال ماه شده چيزي نيست هلال و ماه در شب واحد بودي چيزي نيست

مرا به سود خود بتابان بچين، رسيده و نرسيده بچين و پنجره را باز کن

جهان به سود جهان است ببيندت حالا بچينم

برو به هوا، به هواي اين که من از پشت پا نگرانت شوم

و آمدي که بيايي بيا و چنگ وار منحني ام را بگير و باز بغل کن بزن که بخواند

بِدُم به من بِدُم پهلوهايت را و شانه هايت را

بِوُزانم بتوفانم و برنگردانم و هيچم کن که هيچ نداندمان

و شهر را خبر نکن که اين که من گويم جنون نداند

و يادگارم کن به ديوارهاي هيچ و بنويسانم

و بگو ديوارها را به زير پاهايت دراز کنند

خود را به سوي آسمان مثل هميشه ها بدرازان کسي نداندمان من آماده ام

"رضا براهنی"

+نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت14:57توسط مژده |
عصیان بندگی

شاه بیت نمازم

...تو چه هستی ای همه هستی ما از تو

تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی

دیگران در کار گل مشغول و تو در گل

می دمی تا بنده سر گشته ای سازی

 تو چه هستی ای همه هستی ما از تو

جز یکی سدی به راه جستجوی ما

گاه در چنگال خشمت میفشاریمان

گاه می آیی و می خندی به روی ما

تو چه هستی ؟ بنده نام و جلال خویش

دیده در آینه دنیا و جمال خویش

 هر دم این آینه را گردانده تا بهتر

بنگرد در جلوه های بی زوال خویش

برق چشمان سرابی  ‚ رنگ نیرنگی

شیره شبهای شومی  ‚ ظلمت گوری

شاید آن خفاش پیر خفته ای کز خشم

تشنه سرخی خونی  ‚ دشمن نوری

خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو

کفر می گویم تو خارم کن تو خاکم کن

با هزاران ننگ آلودی مرا اما

گر خدایی در دلم بنشین و پاکم کن

لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم

بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم

بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد

فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم

"فروغ"

+نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت11:3توسط مژده |
خداحافظ مادربزرگ!

 

هنوز عصایت روی زمین تنهاست.

شاید او هم باور ندارد.

مثل همه

هیچ کس باور نمی کرد رفتنت را

در آن صبح دلگیر آدینه

انگار صورتم خیس شد

آن هنگام که خوابیده بودی

وصدای ناله ی مادر اتاق را پر کرده بود

وچه آرام خوابیده بودی


میم مثل مادر

+نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت21:5توسط مژده |
دیوارهای مرز

کنون دوباره در شب خاموش

قد می کشند همچو گیاهان

دیوارهای حایل دیوارهای مرز

تا پاسدار مزرعه عشق من شوند

کنون دوباره همهمه های پلید شهر

چون گله مشوش ماهی ها

از ظلمت کرانه من کوچ می کنند

کنون دوباره پنجره ها خود را

در لذت تماس عطرهای پرکنده باز می یابند

 کنون درخت ها همه در باغ خفته پوست می اندازند

و خاک با هزاران منفذ

ذرات گیج ماه را به درون می کشد

کنون نزدیکتر بیا

و گوش کن

به ضربه های مضطرب عشق

که پخش می شود

 چون تام تام طبل سیاهان

در هوهوی قبیله اندامهای من

من حس میکنم

من میدانم

که لحظه ی نماز کدامین لحظه ست

کنون ستاره ها همه با هم

 همخوابه می شوند

من در پناه شب

 از انتهای هر چه نسیمست می وزم

من در پناه شب

دیوانه وار فرو می ریزم

با گیسوان سنگینم در دستهای تو

و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را

 بامن بیا

با من به آن ستاره بیا

نه آن ستاره ای که هزاران هزار سال

 از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین دورست

و هیچ کس در آنجا از روشنی نمی ترسد

من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم

من

در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم

که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد

با من رجوع کن

با من رجوع کن

به ابتدای جسم

به مرکز معطر یک نطفه

 به لحظه ای که از تو آفریده شدم...

"فروغ"

 

+نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت19:42توسط مژده |
شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمی آید

اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی آید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد

در دامهای روشن چشمانم

  می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم

مغروق این جوانی معصوم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق این سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشی

  می خواهمش در این شب تنهایی

با دیدگان گمشده در دیدار

با درد ‚ درد ساکت زیبایی

سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش

بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم بپیچد ‚ پیچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

  در لا بلای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفسهایش

نوشد بنوشد که بپیوندم

با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله های سرکش بازیگر

در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد

خاکسترم بماند در بستر

  در آسمان روشن چشمانش

بینم ستاره های تمنا را

  در بوسه های پر شررش جویم

لذات آتشین هوسها را

می خواهمش دریغا ‚ می خواهم

می خواهمش به تیره به تنهایی

  می خوانمش به گریه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پایان

او آن پرنده شاید می گرید

بر بام یک ستاره سرگردان


"فروغ"

+نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت22:11توسط مژده |
آيا امام جمعه اصفهان باکره بود ؟
امام جمعه اصفهان:74 درصد دختران ايراني باكره به خانه بخت نمي روند"
الا اي شيخ جویای بکارت
به لاي پاي دخترها چه کارت؟

"امام جمعه اصفهان:74 درصد دختران ايراني باكره به خانه بخت نمي روند"
" امام جمعه اصفهان گفته است 74درصد دختران ما باكره نيستند! پيام آور از ايشان مي‌پرسد: شما اين آمار را از كجا آورديد؟ آمار مربوط به اصفهان است و يا كل كشور؟ امام جمعه مي‌فرمايد: من با اين وضع فساد و فحشا حدسي گفتم، البته آقاياني هم كه اطلاع دارند و نزد من مي‌آيند تائيد كرده اند......" سایت اینترنتی «پیک نت»

الا اي شيخ جویای بکارت
به لاي پاي دخترها چه کارت؟

تو فرمودي بکارت ها که پاره ست
دقيقاً درصدش هفتاد و چار است

ببينم از کجا آوردي آمار؟
ز جمع آشنايان يا ز اغيار

شمارش را به ديگر کس سپردي
و يا خود رفتي از داخل شمردي؟!

تو از هرکس که ارقامش شنفتي
چرا زان بيست و شش درصد نگفتي

نگفتي بيست و شش درصد بکارت
نشان باشد ز انواع اسارت

گروهی باکره، از سکس دورند
کزین بابت گرفتار غرورند

گروهي ترس خورده، صاف و ساده
اسير انجماد خانواده

گروهي پاي بند دين و مذهب
به شدت باکره ، اما معذب!

شما که دختري را سن نُه سال
به شوهر ميدهي راضي و خوشحال

چرا خواهي اگر شوهر نکرده
شود چل ساله ، سالم مانده پرده؟

بیا و دست بردار از حقارت
نچسب ای شیخ نادان بر بکارت

بکارت مال دوران های دور است
به زن های جوان تحمیل زور است

بکارت نیست معیار نجابت
نجابت را چه بشناسد جنابت!

نجابت، شیخ نادان، پرده ای نیست
به اینکه داده ای یا کرده ای نیست

نجابت چیست؟ حق کس نخوردن
بکارت چیست؟ مال کس نبردن

نه بین مردمان اخلاق و عصمت
به میزان بکارت گشته قسمت

فریب مردمان، ضد عفاف است
نه آن کاری که در زیر لحاف است

که هر آمیزشی قبل از عروسی
بود یک مطلب خیلی خصوصی

مبر سر را درون بستر خلق
که بینی گوزشان را تا ته حلق

خودت شام زفاف ای شیخ بد ذات
بکارت داشتي ارواح بابات؟

تو با آن حجت الاسلام فاکر
چگونه میتوانی بود باکر؟

برای تو کسی پرونده هم ساخت
و يا بر پشت و پيشت کنتور انداخت؟

(در کون شما کنتور اگر بود
سر یکهفته کنتور هم دمر بود
اگر یک روز باشی توی حوزه
بواسیرت بچسبد زیر لوزه)

تو هم حالا به اين حد از جسارت
ز دخترها طلب داري بکارت؟

چه میفهمی تو قانون طبیعت
که میآئی ز مادون طبیعت

چه دخترهای نوزادی که گه گاه
ندارند این بکارت را به همراه

به آنها چون خدا پرده نداده
شوند البته که بی پرده زاده

ترا گر اعتراضی هست حالا
بگو با حضرت باریتعالی

که ای پروردگار پاک عالم
چرا پرده ندادی خاک عالم!

امام ِ جمعه آ! بر خویش رحمی
بکن کاری که یک قدری بفهمی!

بدن ها فرق دارد با بدن ها
خصوصاً مال دخترها و زن ها

همه یک شکل و جور و قالبی نیست
نمی فهمی؟ زن است این، طالبی نیست

یکی را پرده باشد نازک و ُترد
شود زائل اگر یک ضربه ای خورد

یکی را پرده کشدار و غشائی است
مثال شخص آقا ارتجاعی است

که تا وقتی که آن بانو نزاید
از آن یک قطره هم خون در نیاید

یکی هنگام ورزش داده از دست
یکی تا آخرش همراه او هست

تو آمار از کجا کردی فراهم
بیا یکخرده آگه کن مرا هم

من اینها را که گفتم مستند بود
قوانین ازل بود و ابد بود

ندارد حرف من ردخُور ز قرصی
ولی تو باید از دکتر بپرسی

که او بی پرده تر از پرده گوید
برایت واضح و گسترده گوید

***
امام ِ جمعه آ، یک چیز دیگر
نمیدانی، نمیفهمی، مکرر!

اگر شد پرده ای هرگونه پاره
تجارت، کرده پیدا راه چاره

بدوزد پرده را نرس و پرستار
خدایا زین معما پرده بردار!

(بکارت را ز مریم باید آموخت
که بعد از زایمان هم میتوان دوخت)

بکارت چیست قفل حفظ ناموس؟
نجابت در پس اش محفوظ و محبوس؟

اگر داری دلارش یا ریالش
بزن آن را بخیّه، بی خیالش!

تجارت، میکند حفظ بکارت
بود ناموس ها دست تجارت

اگر دارای ناموسی از این راه
به بی ناموسی ات صد بارک الله

امام ِ جمعه آ ! قدری حیا کن
دکانی دیگری این جمعه وا کن

مناسبتر ُپرش کن این دکان را
که بشناسی همه اجناس آن را

فوراگزامپل دکان بول و غایط
بخور آنقدر تا جانت درآید

"هادی خرسندی"

+نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت23:25توسط مژده |
خواهر بتهوون

با اينكه من چهار بار به دنيا نيامدم

با اينكه من

اما چهار بار به دنيا نيامدم

تا اينكه يك نفر  يك جا  يك روز  كه سراغم قبلاً هم

می‌گفت  با اينكه من چهار بار به دنيا نيامدم

تا اينكه من چهار بار

و خاطره نويسی من نيز    نيز مثل خاطره نويسی من نيز

مثلِ مثلِ    نه مثل چيزی

اول يك زن  و بعد هم يك زن

و بعد هم يك زن اول يك زن

اول آن زن بعدي و بعد آن زن اول

و بعد يك زن اول، اول، اول، اول، اول

چهار اول

اول يك زن و بعد هم يك زن

و بعد هم يك زن اول يك زن

مثلِ مثلِ

تنها تنها تنها تنها  تن ها تنهاها

اول يكي ميآمد و بعد اوليِ اولِ بعدي و بعد بعديِ اول و بعد اولِ بعدی

و بعد خاطره نويسی من نيز    نيز مثل خاطره نويسی من نيز   مثلِ نيز

معلوم نيست نفرموده اند  روشن نيست  اين كه وارد شده زن بعدی‌ست يا بعدیِ اول و         اولِ بعدی باهم درهم

تنها ورود حتمي ست

زن در زمان زن بعدی اول      اول بعدی زن زمان در زن

با اينكه من چهار بار به دنيا نيامدم

اما با اينكه

زيرا چهار بار به دنيا نيامدم

وقتي چهار بار باری چهاروقت

مثلِ مثلِ

مي ماند اولی، بعدی، اولِ بعدی، بعدیِ اول

نز عكسِ زن  زن عكسِ نز

و مرد عكسِ زن زن عكسِ مرد نيست

و عكس زن نز

مردان شبيه هم زنها همه متفاوت

وقتي چهاربار باری چهاروقت

وُ مثلِ وُ

مثلِ مثلِ

تنها فشار به اين در

تنها ورود حتمی

ای خواهر بتهوون بيدار در پيانو

تا اينكه من چهار بار به دنيا نيامدم

و چون نيامدم از دنيا نرفتم

بودم بين نيامدن و نرفتن

و يك نفر مرا می‌زد

تا اينكه من تا اينكه من تا اين    كه

مرا در می‌زد

آری تو "گفتن"ی  نه گفتنی

 

17 ژانويه 2000 ـ تورنتو

"رضا براهني"

+نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت12:7توسط مژده |
آهنگ ما مرد نیستیم

شاهین نجفی (سمت راست) و امید از گروه تپش ۲۰۱۲

مثل اون دختری که پردشو دوخته و اون که پول نداشت تو آتیش سوخته

                                مثل مادرم با اون زندگی زوری زنی که خلاصه شد تو قابلمه وقوری

                            کسی تا حالا نتونسته ببینه بدنشو کسی از سر نتونسته بگیره روسریشو

                                می گفت بعد مرگ میبرنش جهنم می گفت آدم و از سرمو آویزون میکنن

                    گفتم :مگه نگفتن پهشت زیر پای شماست مامان بهشت سر کاریه بیا دنیا رو بچسب

                  می گفت.اذون داره میگه مو تنم سیخ شده گفتم:می ترسی ترس به روحت میخ شده

                           هفتاد سال زن بوده یعنی کلفت یعنی چیزی تو زندگیش ندید جز خفت

                       زنی که گناه بود بودنش ولی بی جرم زنی که استحاله کرده بودنش تو فرم

کسی که خیانت نکرد به شوهر چی شد؟ : پنجاه سال فحش شنید و کتک خورد

باید تو سری بخوره بمیره نفس نکشه عکس هیچ پرنده ای رو بی قفس نکشه

زنی که همیشه یه سایه اونو می پایید عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می خوابید

تو بوی سیلی و شلاق میدی خانوم تا کی میخوای به مردا باج بدی خانوم

مث وطن شدی همدم ولگردا تقدیر تو دست توی واسه فردا

 
                                 ماکه از مردی مردیم و چیزی ندیدم
                                 از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم
 که اگراونم بودامروز حتمن کراکی بود
رستم امروز از جنس بد شاکی بود
رستم اگر بود واسش جرم میساختن
تو گردنش آفتابه لگن مینداختن
شاید میرفت جنگ و بر میگشت احترام داشت
سرتیپ سپاه میشد تو دبی سهام داشت
رستم میتونست حتی به قولی گنجی شه
یه کم کانت و پوپر بخونه فرنگی شه
میشد اسلام رو سکولاریستی تعبیر کنه
میشد قرآن رو تو هرمنوتیک تفسیر کنه
میشد فیلم بسازه تو کن تقدیر بشه
میشد جک بگه معترض تعبیر بشه
 
شاید میرفت اروپا الان دو تا پاس داشت
اونجا تاکسی میروند اینجا الگانس داشت
تو هر عید میرفت تو کنسرتا میرقصید
دیگه حرف سیاسی نمیزد ، می ترسید
 رستم اگر بود مى گفت جدم عرب بود
خزر مالِ روس ها خليج خليج عرب بود
رستم اگه بود رستم و از ياد ميبرد
شاه نامه بيست سى سال تو طاقچه خونه خاك مى خورد
خانم ما مرد نیستیم رومون خط بکش
پرچم رو بگیر خودت بشو رئیس جنبش
ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش
یه کم از عطر غیرتت رو ما هم بپاش
 
 
"شاهین نجفی"
 
http://www.rapsun.com/index.php
+نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت12:3توسط مژده |
درونی
درحسرت آن چشمهای یاس افشان برصورتم می سوزم

کی تکرار می کنی؟ می پرسم        می پرسم کی تکرارمی کنی؟               می سوزم

برروی لبهایت ، وقتی که اندامت ، چون سایه بان به روی سرم می ماند

آن چیست ، آن که می گویی چیست برروی لبهایت؟                 می سوزم

انگار کاخهای قدیمی را، دست شتابزده ی پاییز عریان ورنگین کرد

درآرزوی خفتن        پهلو به پهلوی تو             برروی آن گلیم رنگی کهنه می سوزم.

آنقدر درکنار درت ماندم ، تاکج شد آفتابم ازلب بامت

من گرچه رفته بودم ازخود ، ماندم ، چون سایه ی گداخته ماندم        می سوزم

افسانه ی هزارویک شب ما غوغای درهم رسوایی ست

غولی شدم ز کوزه برون ، گولم بزن که حقیقت را            می سوزم.

مردم چه سربزیر روان اند      از کوچه های خاکی خون آلود

دیدم دوروی سکه عالم را، آن «مهدی » مکرر دوران را

دستش کتیبه بود ومکرر بود : می سوزم            می سوزم

از این جهان نمک نشناس ، یک نیم گز سپیده وآزادی خواست

با هرقدم ، هزارگز ازنیم گز مهجور مان   حالا منم که دراین سودا             می سوزم

آیینه ای شدم به کوچه ی دنیا که بگذرند آن عکسهای رنگ به رنگ ازبرابرم

رفت آن دفیله ی مفتونی ، تاریک ماندم وخالی          می سوزم

خال ورق درخت جدیدی را درشیب باغچه ها می کاشت

بادی وزید ونظم ورقها را، آشفته کرد        ویرانه ای برجای مانده ام             می سوزم.

می بینیم طناب به گردن ، درباغ چشمهای تو می گردم

درحسرت یک حلقه ی نفسگیر ، ازتنگ بازوان تو           می سوزم

هرگز خیال خواستنم پایان نیافت        وقت جدا شدنم گفتم :

این وصلها همه ناقص بود ، در انتظار وصل کامل            می سوزم.

پرده تکان نمی خورد اکنون ، همسایه رفته جهان خفته

با آرزوی یک شب یکه ، درزیر چلچراغ چرخ زدن درتو           می سوزم.

"رضا براهنی "

+نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت19:47توسط مژده |
مدح
رضا براهني  - شاعران و نويسندگان ايران - آواي آزاد -  عاشقان را خبر كنيدزیبایی شکفته اورا باید

در شهرهای شرق کهن

دارالخلافه های زیبایی تدریس کرد

زیرا درس حکومتی است طلایی

زیباییش

و گیسوان سلسله سانش خلافتی است که در طولش جمعیت عظیمی از بلبلها می آرامند

دور وحشت شبانه تاریخ در حاشیه مثل گلی سپید نشسته است

و دستهایش

که اعتبار سادگی است

پیراهن شبانه لیلی است

و گوشهایش

چون پرده بکارت آهوهاست

و چشمهایش جمهور آفتاب دمیده است

تغییر داده است الفبای عشق را

انگشتهای شعله ورش

زیرا

سبابه اش شهادت آهو هاست

حکمی صریح یافته ام من از او

که گیسوان شعله ورش را

بر صفحه های مرده بیافشانم

و شاهد قیامت آهوها باشم

 

" رضا براهنی "

+نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت16:31توسط مژده |