ازشرار بوسه ها سوزانده یی
هیچ درعمق دوچشم خامشم
راز این دیوانگی راخوانده یی
هیچ میدانی که من درقلب خویش
نقشی ازعشق توپنهان داشتم
هیچ میدانی کزاین عشق نهان
آتشی سوزنده برجان داشتم
گفته اند آن زنی دیوانه است
کزلبانش بوسه آسان میدهد
آری ، امابوسه ازلبهای تو
برلبان مرده ام جان میدهد
هرگزم درسر نباشد فکرنام
این منم کاینسان تراجویم بکام
خلوتی می خواهم وآغوش تو
خلوتی می خواهم ولبهای جام
فرصتی تابرتو دوراز چشم غیر
ساغری ازباده ی هستی دهم
بستری میخواهم ازگلهای سرخ
تادرآن یکشب ترامستی دهم
آه، ای مردی که لبهای مرا
ازشرار بوسه ها سوزانده یی
این کتابی بی سرانجامست وتو
صفحه ی کوتاهی از آن خوانده یی!![]()
"فروغ"
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ.![]()
"فروغ"
نقش عجیب چهره یک ناشناس بود
نقشی ز چهره یی که چو می جستمش به شوق
پیوسته میرمید و به من رخ نمی نمود
یک شب نگاه خسته مردی بروی من
لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه
قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند
نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش
با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا
راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش
نالید عقل و گفت کجا می روی کجا
راهی دراز بود و دریغا میان راه
آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست
چون دیدگان خسته من خیره شد بر او
دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست
زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟
دستی بکشتزار دلم تخم درد ریخت
اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک
زنجیرش بپاست که نتوانمش گسیخت
شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود
از دیدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور
کای مرد ناشناس بنوش این شراب را
آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
ره بسته در قفای من اما دریغ و درد
پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست
لغزید گرد پیکر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گیسوان من.![]()
"فروغ"
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام
آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند.![]()
"فروغ"
پیکر خودرابه آب چشمه بشویم
وسوسه میریخت بردلم شب خاموش
تاغم دل رابگوش چشمه بگویم
آب خنک بود وموجهای درخشان
ناله کنان گردمن به شوق خزیدند
گوئی بادستهای نرم وبلورین
جان وتنم رابسوی خویش کشیدند
بادی ازآن دورها وزید وشتابان
دامنی ازگل بروی گیسوی من ریخت
عطردلاویز وتند پونه ی وحشی
ازنفس باد درمشام من آویخت
چشم فروبستم وخموش وسبکروح
تن به علفهای نرم وتازه فشردم
همچو زنی کاو غنوده دربر معشوق
یکسره خودرا به دست چشمه سپردم
روی دوساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن وبیقرار وتشنه وتبدار
ناگه درهم خزید ..... راضی وسرمست
جسم من وروح چشمه سار گنه کار.![]()
"فروغ"
نیست یاری که مرایاد کند
دیده ام خیره به ره ماندونداد
نامه ای تادل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که زمن رشته ی الفت بگسست
دردلش جایی اگربود مرا
پس چرادیده دیده زدیدارم بست
هرکجا می نگرم ، باز هم اوست
كه بچشمان ترم خيره شده
درد عشقت كه به حسرت وسوز
بردل پرشررم چيره شده
گفتم از ديده چودورش سازم
بيگمان زودتر ازدل برود
مرگ بايد كه مرادريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تالبي بر لب من ميلغزد
ميكشم آه كه كاش اين اوبود
كاش اين لب كه مرا ميبوسد
لب سوزنده ي آن بدخو بود
ميكشندم چودرآغوش به مهر
پرسم ازخود كه چه شدآغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعرگفتم كه زدل بردارم
بارسنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه يي ازرويش شد
باكه گويم ستم عشقش را
مادر ،اين شانه زمويم بردار
سرمه راپاك كن ازچشمانم
بكن اين پيرهنم رازتن
زندگي نيست بجز زندانم
تادوچشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه رامادر
حاصلم چيست زخود آرايي
درببنديد وبگوييد كه من
جز ازاو از همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر ازره دور
زود پرسيد كه پيغام ازكيست
گرازاونيست ، بگوييد آن زن
ديرگاهيست ،دراين منزل نيست.
"فروغ"
همچوصخره های سخت وپرغرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه میکشد چوآبشارنور
شانه های تو
چون حصارهای قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان من برآن
همچورقص شاخه های بیددر کف نسیم
شانه های تو
برجهان آهنین
جلوه ی شگرف خون وزندگی
رنگ آن به رنگ مجمری مسین
درسکوت معبد هوس
خفته ام کنار پیکر توبیقرار
جای بوسه های من بروی شانه هات
همچو جای نیش آتشین مار
شانه های تو
درخروش آفتاب داغ پرشکوه
زیر دانه های گرم وروشن عرق
برق میزند چو قله های کوه
شانه های تو
قبله گاه دیدگان پرنیاز من
شانه های تو
مهر سنگی نماز من.![]()
"فروغ"
خاطراتی زبگذشته ای دور
یاد عشقی که باحسرت ودرد
رفت وخاموش شد دردل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ئی چشم پرآتشش را
ازدل گور برچشم من دوخت
ناله کردم که ای وای ، اين اوست
دردلم ازنگاهش ،هراسي
خنده اي برلبانش گذركرد
كاي هوسران ، مرا مي شناسي
قلبم ازفرط اندوه لرزيد
واي بر من، كه ديوانه بودم
واي برمن ،كه من كشتم اورا
وه كه بااو چه بيگانه بودم
او به من دل سپردوبجز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
باغروري كه چشم مرا بست
پانهادم بروي دل او
من به اورنج واندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي برمن، خدايا ،خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
درسكوت لبم ناله پيچيد
شعله ي شمع مستانه لرزيد
چشم من ازدل تيرگي ها
قطره اشكي درآن چشم ها ديد
همچوطفلي پشيمان دويدم
تاكه درپايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
ميتواني به من رحمت آري
دامنم شمع راسرنگون كرد
چشم ها درسياهي فرورفت
ناله كردم مرو ، صبركن ، صبر
ليكن اورفت ، بي گفتگو رفت
واي برمن ، كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي برمن ، كه من كشتم اورا
من به آغوش گورش كشاندم.![]()
"فروغ"
پشت پازد به عشق وامیدم
هرچه دادم به اوحلالش باد
غیرازآن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسربود
خودندانم چگونه رامش کرد
اوکه میگفت دوستت دارم
پس چرازهر غم بجامش کرد
اگرازشهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کردوشد سرمست
حسرتم نیست زآنکه این لب را
بوسه های نداده بسیاراست
بازهم درنگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
بازهم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی ازروی عشق ومستی زد
بازهم میتوان درآغوشم
پشت پا برجهان هستی زد
بازهم میدود به دنبالم
دیدگانی پراز امید ونیاز
بازهم باهزار خواهش گنگ
میدهندم بسوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه راکه شبی
ریختم چون شراب درکامش
دارم آن سینه راکه اومیگفت
تکیه گاهیست بهرآلامش
زانچه دادم به اومرا غم نیست
حسرت واضطراب وماتم نیست
غیرازآن دل که پرنشد جایش
بخدا چیزدیگرم کم نیست
کودلم کودلی که بردونداد
غارتم کرده ، داد ميخواهم
دل خونين مرا چكارآيد
دلي آزاد وشادميخواهم
دگرم آرزوي عشقي نيست
بيدلان راچه آرزو باشد
دل اگربود بازميناليد
كه هنوزم نظرباو باشد
اوكه ازمن بريدوتركم كرد
پس چرا پس نداد آن دل را
واي برمن كه مفت بخشيدم
دل آشفته حال غافل را.
"فروغ"
من ازتوميمردم
اماتو زندگاني من بودي
توبامن ميرفتي
تودرمن مي خواندي
وقتي كه من خيابانهارا
بي هيچ مقصدي ميپيمودم
توبامن ميرفتي
تودرمن ميخواندي
توازميان نارون ها، گنجشك هاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي كردي
وقتي كه شب مكرر ميشد
وقتي كه شب تمام نميشد
توازميان نارون ها، گنجشك هاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي كردي
توباچراغهايت ميآمدي به كوچه ي ما
توباچراغهايت ميآمدي
وقتي كه بچه ها ميرفتند
وخوشه هاي اقاقي ميخوابيدند
ومن درآينه تنها ميماندم
توباچراغهايت ميآمدي...
تودستهايت راميبخشيدي
توچشمهايت را ميبخشيدي
تومهربانيت راميبخشيدي
وقتي كه من گرسنه بودم
توزندگانيت راميبخشيدي
تومثل نور سخي بودي
تولاله هاراميچيدي
وگيسوانم راميپوشاندي
وقتي كه گيسوان من ازعرياني ميلرزيد
تولاله ها راميچيدي
توگونه هايت راميچسباندي
به اضطراب پستانهايم
وقتي كه من ديگر
چيزي نداشتم كه بگويم
توگونه هايت راميچسباندي
به اضطراب پستانهايم
وگوش ميدادي
به خون من كه ناله كنان ميرفت
وعشق من كه گريه كنان ميمرد
توگوش ميدادي
اما مرا نميديدي.![]()
"فروغ"
دلم گرفته است
به ایوان میروم وانگشتانم را
برپوست کشیده ی شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرابه آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز رابه خاطر بسپار
پرنده مردنیست.![]()
"فروغ"
به سراغ من اگر مي آييد ،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است .
پشت هيچستان رگ هاي هوا ،پرقاصدهايي است
كه خبر مي آرند ، ازگل واشده ي دورترين بوته ي خاك .
روي شن ها هم ،نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه ي معراج شقايق رفتند .
پشت هيچستان ، چتر خواهش باز است :
تانسيم عطشي دربن برگي بدود ،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اينجا تنهاست
ودراين تنهايي ، سايه ي ناروني تا ابديت جاري است .
به سراغ من اگرمي آييد ،
نرم وآهسته بياييد ،مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من .![]()
"سهراب سپهري "
بررخش نورماه می خندید
درگذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه میخندید
شرمناک وپراز نیازی گنگ
بانگاهی که رنگ مستی داشت
دردوچشمش نگاه کردم وگفت:
بایداز عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
درنهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب.![]()
"فروغ"
به دنبال چه می گردم شب وروز
چه میجوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پرسوز
زجمع آشنایان میگریزم
به کنجی میخزم آرام وخاموش
نگاهم غوطه ور درتیرگی ها
به بیمار دل خودمیدهم گوش
گریزانم ازاین مردم که بامن
بظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی درباطن ازفرط حقارت
به دامانم دوصد پیرایه بستند
ازاین مردم ، كه تاشعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه درخلوت نشستند
مراديوانه اي بدنام گفتند
دل من ، اي دل ديوانه ي من
كه ميسوزي ازاين بيگانگي ها
مكن ديگرزدست غير فرياد
خدا را، بس كن اين ديوانگي ها .![]()
"فروغ"
بی مهری وجفای توباور نمی کنم
دل راچنان به مهر توبستم که بعداز این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی وباتورفت مرا شادی وامید
دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ی تو را
دراین سکوت تلخ وسیه جستجوکنم
یاد آر آن زن ، آن زن ديوانه راكه خفت
يك شب به روي سينه ي تومست عشق وناز
لرزيد برلبان عطش كرده اش هوس
خنديد درنگاه گريزنده اش نياز
لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه هاي شوق توراگفت بانگاه
پيچيد همچو شاخه ي پيچك به پيكرت
آن بازوان سوخته درباغ زرد ماه
هرقصه يي زعشق كه خواندي به گوش او
دردل سپرد وهيچ زخاطر نبرده است
دردا دگر چه مانده ازآن شب ، شب شگفت
آن شاخه خشك گشته وآن باغ مرده است
باآنكه رفته يي ومرابرده اي زياد
مي خواهمت هنوز وبه جان دوست دارمت
اي مرد ، اي فريب مجسم بيا كه باز
برسينه ي پرآتش خود ميفشارمت.![]()
"فروغ"
خوابم به چشم بازنمي آيد
اندوهگين وغمزده ميگويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب ونمي افتد
دردامهاي روشن چشمانم
مي خواند آن نهفته ي نامعلوم
درضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصومم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
دربوسه ونگاه وهم آغوشي
مي خواهمش دراين شب تنهايي
باديدگان گمشده درديدار
بادرد ، درد ساكت زيبايي
سرشار ، ازتمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم بپيچد ، پيچد سخت
آن بازوان گرم وتوانا را
در لابلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد ،بنوشدم كه بپيوندم
بارود تلخ خويش به دريايش
وحشي وداغ وپر عطش ولرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
درگيردم ، به همهمه درگيرد
خاكسترم بماند دربستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ، مي خواهم
مي خواهمش به تيره ، به تنهايي
مي خوانمش به گريه ، به بيتابي
مي خوانمش به صبر ، شكيبايي
لب تشنه ميدود نگهم هردم
درحفره هاي شب ،شب بي پايان
او ، آن پرنده، شايد ميگريد
بر بام يك ستاره ي سرگردان.![]()
"فروغ"
سلام ،قرمزها ، سبزها ،طلائي ها
به من بگوييد ، آيا درآن اتاق بلور
كه مثل مردمك چشم مرده ها سرداست
ومثل آخرشب هاي شهر ،بسته وخلوت
صداي ني لبكي راشنيده ايد
كه از ديار پري هاي ترس وتنهايي
به سوي اعتماد آجري خوابگاه ها ،
ولاي لاي كوكي ساعت ها ،
وهسته هاي شيشه اي نور پيش مي آيد؟
وهمچنان كه پيش مي آيد ،
ستاره هاي اكليلي ،ازآسمان به خاك ميافتند
وقلب هاي كوچك بازيگوش
از حس گريه ميتركند.![]()
"فروغ"
سرد وخاموش
خفته بودند
زودتر ازتو ناگفته هارا
بازبان نگه گفته بودند
ازمن وهرچه درمن نهان بود
ميرميدي
ميرهيدي
يادم آمد كه روزي دراين راه
ناشكيبا مرادرپي خويش
ميكشيدي
آخرين بار
آخرين لحظه ي تلخ ديدار
سربه سر پوچ ديدم جهان را
باد ناليد ومن گوش كردم
خش خش برگهاي خزان را
باز خواندي
باز راندي
باز برتخت عاجم نشاندي
باز دركام موجم كشاندي
گر چه درپرنيان غمي شوم
سالها دردلم زيستي تو
آه ، هرگز ندانستم ازعشق
چيستي تو
كيستي تو![]()
"فروغ"
دل من
که به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خودمی نگرد
به زوال زیبای گل ها درگلدان
به نهالی که تودر باغچه ی خانه مان کاشته ای
وبه آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره میخوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آنراازمن ميگيرد
سهم من پايين رفتن ازيك پله ي متروكست
وبه چيزي درپوسيدگي وغربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي درباغ خاطره هاست
ودراندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد:
دستهايت را دوست مي دارم
سفرحجمي درخط زمان
وبه حجمي خط خشك زمان راآبستن كردن
حجمي ازتصويري آگاه
كه زمهماني يك آينه برمي گردد
وبدينسانست
كه كسي ميميرد
وكسي ميماند
هيچ صيادي درجوي حقيري كه به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد كرد
من پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه دراقيانوسي مسكن دارد
ودلش رادريك ني لبك چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب ازيك بوسه ميميرد
وسحرگاه ازيك بوسه به دنيا خواهد آمد.![]()
"فروغ"
که تورادر خود تکرار کنان
به سحرگاه شگفتن ها ورستن های ابدی خواهدبرد
من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه
من در اين آيه ترا
به درخت وآب وآتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان دراز است كه هرروز زني بازنبيلي ازآن ميگذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي باآن خودرااز شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست كه ازمدرسه برمي گردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، درفاصله ل رخوتناك دو
هم آغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه ازسر بر مي دارد
وبه يك رهگذر ديگر بالبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من ، درني ني چشمان توخودراويران ميسازد
ودراين حسي است
كه من آنرابا ادراك ماه وبادريافت ظلمت خواهم آميخت![]()
"فروغ"
اينم يه آهنگ ازحامدملك لو كه تقديمش مي كنم به همه ي عاشقاي دل شكسته
بدون تومي ميرم منو تنهانذار نگوباتونمي مونم خدانگهدار
سخته تونباشي بمونم بي تو كم داره دل من زنگه صداتو
عشق تودروغ بود
عاشق توبودم منونخواستي رفتي چه ساده دلموشكستي
تورودوست داشتم قديه دنيا رفتي ودلم راگذاشتي تنها
دروغ بود دروغ بود عشق تو
برنمي گردي تنهامي مونم من مي مونم واين دل ديوونم
نذاربمونم تو بي كسي هام دستاي گرمتو بذارتو دستام
عشق تو دروغ بود
تنهام گذاشتي تنهات نذاشتم بيشترازجونم تورودوست داشتم
بدون تو مي ميرم اگه نيايي مي خوام ببينمت بگوكجايي![]()
ممنون ازدوست عزيز worldcup_p (علي) كه به من لطف كردو اين شعر زيبا را فرستاد.
سکوت بودو نسیم که پرده رامیبرد
درآسمان ملول ستاره ای میسوخت
ستاره ای میرفت ستاره ای می مرد
تورا صدا کردم
تمام هستی من
تمام شب آنجا میان سینه ی من
کسی زنومیدی نفس نفس میزد
کسی به پا میخاست
کسی تورامی خواست
دودست سرداو دوباره پس میزد
تمام شب آنجا زشاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی زخود میماند کسی ترامی خواند
هوا چو آواری
به روی او میریخت
درخت کوچک من به باد عاشق بود
به باد بیسامان
کجاست خانه ی باد؟
"فروغ"
بالا
بالاتر
بالاتر
بازم بالا
رسيدم به نوک برج
يه نگاه ميندازم به پايين
ميترسم
از اولشم از ارتفاع ميترسيدم
ولي ایندفه نگام فرق ميکنه
دارم از ارتفاع لذت ميبرم
زمين داره باهام حرف ميزنه
داره صدام ميکنه
چهره نازت مياد به يادم
عکست تو مشتمه
بوس آخروو از لبات ميگيرم
اشک جلوي چشمام رو گرفته
تو ديگه رفتي
کسي نمي تونه جاتو پر کنه
راستش از آدما بريدم
از همشون بريدم
ازشون بدم مياد
حتي تو (با وفا)
يادته چي بهم ميگفتي
يادته ميگفتي از همه بريدي
تا اينکه من اومدم پيشت
تو گفتي اگه برم بدون من نميموني
ولي حالا تو رفتي
حالا من موندم تنها
حالا من به اون حس تو رسيدم
يه قدم ميرم جلوتر
احساس سبکي ميکنم
يکي بهم ميگه بپر پايين
شهامتمو جم ميکنم
همه چيز داره از جلو چشمام تند ميگذره
قدم آخر ور ميدارم
پريدم......................
واي چه حس خوبي
دارم بهت ميرسم انگار
خدافظ شاهزاده نرسيده................
مواظب خودت باش عسلي هميشه دوست دارم
خداحافظ من رفتم ........
مرگ آرام....................
"بانوي برفي (مشكي)"
آن روزهای خیرگی دررازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه ، بازيبايي رگ هاي
آبي رنگ
دستي كه بايك گل
ازپشت ديواري صدا مي زد
يك دست ديگررا
ولكه هاي كوچك جوهر ، بر اين دست مشوش ،
مضطرب ، ترسان
وعشق ،
كه درسلامي شرم آگين خوشتن رابازگو ميكرد
در ظهرهاي گرم دودآلود
ماعشقمان رادرغباركوچه مي خوانديم
مابا زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنابوديم
ماقلبهامان رابه باغ مهرباني هاي معصومانه
مي برديم.
وبه درختان قرض مي داديم
وتوپ ، باپيغام هاي بوسه دردستان ماميگشت
وعشق بود ، آن حس مغشوشي كه درتاريكي هشتي
ناگاه محصورمان مي كرد
وجذبمان مي كرد ، درانبوه سوزان نفس ها وتپش ها
وتبسم هاي دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي كه درخورشيد مي پوسند
ازتابش خورشيد ، پوسيدند
وگم شدند آن كوچه هاي گيج ازعطراقاقي ها
درازدحام پرهياهوي خيابان هاي بي برگشت
ودختري كه گونه هايش را
بابرگهاي شمعداني رنگ مي زد ، آه
اكنون زني تنهاست![]()
"فروغ"
سخت آشفته اي زديدارش
صبحدم باستارگان سپيد
ميرود ، ميرود ، نگهدارش
من به بوي تورفته ازدنيا
بي خبرازفريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت
چشمهاي توچون غبارطلا
تنم ازحس دستهاي توداغ
گيسويم درتنفس تو رها
ميشكفتم زعشق وميگفتم
هر كه دلداده شدبه دلدارش
ننشيند به قصد آزارش
برود ، چشم من به دنبالش
برود ، عشق من نگهدارش
آه ، اكنون تورفته اي وغروب
سايه ميگسترد به سينه ي راه
نرم نرمك خداي تيره ي غم
مينهدپا به معبد نگهم
مينويسد به روي هرديوار
آيه هايي همه سياه سياه ![]()
"فروغ"
پيونددردناك وجودش را
باآب هاي راكد
وحفره هاي خالي ازياد مي برد
وابلهانه مي پندارد
كه حق زيستن دارد
براوببخشائيد
برخشم بي تفاوت يك تصوير
كه آرزوي دوردست تحرك
درديدگان كاغذيش آب مي شود
براوببخشائيد
براوكه ازدرون متلاشيست
اماهنوزپوست چشمانش ازتصورذرات نورمي سوزد
وگيسوان بيهده اش
نوميدوار ازنفوذ نفس هاي عشق ميلرزند
اي ساكنان سرزمين ساده ي خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده درباران
براوببخشائيد
زيرا كه مسحور است
زيرا كه ريشه هاي هستي بارآورشما
درخاك هاي غربت اونقب مي زنند
وقلب زودباور اورا
باضربه هاي موذي حسرت
دركنج سينه اش متورم مي سازند.![]()
"فروغ"
خداوندا!
تو می دانی که انسان بودن وماندن چه دشواراست.
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و
از احساس سرشار...!!! ![]()
باد بابرگ درختان میعادی دارد
درشب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت رامی شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم![]()
"فروغ"
من مژده هستم از شاهين شهر.
اميدوارم در اين وبلاگ مطالب خوبي براي شما بنويسم.


