خيز از جا ، پي آزادي خويش
خواهر من از چه رو خاموشي
خيز از جاي كه بايد زين پس
خون مردان ستمگر نوشي
كن طلب حق خود اي خواهر من
از كساني كه ضعيفت خوانند
از كساني كه به صد حيله و فن
گوشهي خانه ترا بنشانند
تا به كي در حرم شهوت مرد
مايهي عشرت و لذّت بودن
تا به كي همچو كنيزي بدبخت
سر مغرور بپايش سودن
بايد اين نالهي خشم آلودت
بي گمان نعره و فرياد شود
بايد اين بند گران پاره كني
تا ترا زندگي آزاد شود
خيز از جاي و بكن ريشهي ظلم
راحتي بخش دل پر خون را
جهد كن جهد كه تأمين كني
بهر آزادي خود قانون را![]()
"فروغ"

كه شام تا سحر نخفته ام
و يا اگر دمي به خواب رفته ام
ترا به خواب ديده ام
چه سود گر بگويمت ؟
كه دوريت چو شعله هاي تند شب
به خرمن وجود من شراره هاي درد مي زند
و من درون آن زبانه ها
بناي اين دل رميده را
ز بن خراب ديده ام
چه سود گر بگويمت ؟
كه بي تو كیستم و چيستم
كه بحر پر خروش من تويي و ساحل صبور بي فغان منم
و من درون موج هاي سركشت
تمام هستي و وجود خويش را
چو يك حباب ديده ام !
چه سود گر بگويمت ؟
كه من ز دوري تو هر نفس چو شمع آب مي شوم
و اشك هاي گرم من به دامن شب سياه مي چكد
و من ميان قطره هاي چون بلور آن
محبت ترا چو نقش سرد آرزو
به روي آب ديده ام
تو يك خيال دور ، بيش نيستي
و دست من به دامنت نمي رسد
تو غافلي و من تمام مي شوم
و ديدگان پر ز آب من ، هزار بار گفته با دلم
كه من سراب ديده ام ، كه من سراب ديده ام !![]()
"هما میرافشار"
امروز یه شعر از هما میرافشار می ذارم.ایرج بسطامی هم خوندتش. چند روزی هست که همش این آهنگو گوش میدم خیلی قشنگه امیدوارم خوشتون بیاد.![]()
سحرگاه چون پنجره را گشودم تا نسيم سحر گاهي باز لفهاي سرکش وجان ملتهبم بازي کند عطر گلپونه هاي وحشي مشام جانم را چنان سرشار ساخت که بي اختيار به سالها قبل يعني به زمان کودکيم باز کشتم همان دخترکي شدم که در کنار باريکه آبي به نام جوي که از نزديک منزلشان ميگذشت با سبزه هاي نورس و گلپونه هاي وحشي درد دل ميکرد همان دختر ساکت و آرامي که بازيهاي کودکانه نيز شادمانش نميساخت سراسر وجودش غمي بود مرموز که هر روز غروب هنگام بهاران او را به کنار پونه هاي سر سبز ميکشيد .... سلام پونه ها سلام گلپونه ها امروز مامان با من قهر بود ..... وصبح نميدانم چرا اخمهاي پدرم باز نميشد حتي وقتي با دستهاي کوچکم براي او چاي ميريختم به روي من لبخندي نزد در عوض برادرم را .... گلپونه ها.... مهري دختر همسايه با من بازي نميکند چند روز است احساس ميکنم که اگرپسر به دنيا مي امدم بهتر بود... و گلپونه ها با چشمهاي مهربانشان آرام به درد دلهاي کودکانه من گوش ميسپردند و هر گز از پر گوييهاي من نميرنجيدند. مطمئن بودم که آنچه به آنها گفته ام براي هميشه در سينه هاي پاک و نازنينشان دفن ميشود آري مطمئن بودم... و آنها از همان اوان کودکي هر بهار سنگ صبور من بودند ومن چه بسيارها که به انتظارشان چشم به راه ماندهام و اکنون در اين سحرگاه روشن و دلپذير بهاري با خود مي انديشم ... در خود ميگريم و افسوس ميخورم که چرا نميتوانم چون آن روزهاي زود گذر و شيرين حتي به گلپونه ها نيز اعتماد کنم ... آه چه سخت است بدين گونه تنها ماندن که حتي نسيم سحري نيز همراز نيست و محرم راز
قطعه شعر گلپونه ها را بدين مناسبت سروده ام
"هما"
گلپونه ها
گلپونه هاي وحشي دشت اميدم وقت سحر شد
خاموشي شب رفت و فردايي دگر شد
من مانده ام تنهاي تنها
من مانده ام تنها ميان سيل غمها
گلپونه هاي وحشي دشت اميدم وقت جداييها گذشته
باران اشکم روي گور دل چکيده
بر خاک سرد و تيره اي پاشيده شبنم
من ديده بر راه شما دارم که شايد
سر بر کشيد از خاکهاي تيره غم
/////
من مرغک افسرده اي بر شاخسارم
گلپونه ها گلپونه ها چشم انتظارم
ميخواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم
افسرده ام ديوانه ام آزرده ام
//////
گلپونه ها گلپونه ها غمها مرا کشت
گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت
گلپونه ها گلپونه ها نامهرباني آتشم زد
گلپونه ها بي همزباني آتشم زد
////
گلپونه ها در باده ها مستي نمانده
جز اشک غم در ساغر هستي نمانده
گلپونه ها ديگر خدا هم ياد من نيست
همدرد دل شب ها به جز فرياد من نيست
////
گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من
گلپونه ها از زندگاني خسته ام من
ديگر بس است آخر جداييها خدا را
سربر کشيد از خاک هاي تيره غم
////
گلپونه ها گلپونه ها من بي قرارم
اي قصه گويان وفا چشم انتظارم
آه اي پرستو هاي ره گم کرده دشت
سوي ديار آشناييها بکوچيد
بامن بمانيد بامن بخوانيد
////
شايد که هستي راز سر گيرم دوباره
آن شور و مستي را زسر گيرم دوباره![]()
من به اين تسليم مي انديشم اين تسليم دردآلود
من صليب سرنوشتم را
بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم
در خيابان سرد شب
جفت ها با ترديد
يکدگر را ترک مي گويند
در خيابان هاي سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدايي نسيت
من پشيمان نيستم
قلب من گويي درآنسوي زمان جاري است
زندگي قلب مرا تکرارخواهد کرد
و گل قاصد که بر درياچه هاي باد مي راند
اومرا تکرار خواهد کرد
آه مي بيني
که چگونه پوست من مي درد از هم ؟
که چگونه شير در رگ هاي آبي رنگ پستانهاي سرد من
مايه مي بندد ؟
که چگونه خون
رويش غضروفيش را در کمرگاه صبور من
مي کند آغاز ؟
من تو هستم تو
و کسي که دوست مي دارد
و کسي که در درون خود
ناگهان پيوند گنگي باز مي يابد
با هزاران چيز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمين هستم
که تمام آبها را مي کشد در خويش
تا تمام دشت هارا بارور سازد
گوش کن
به صداي دوردست من
درمه سنگين اوراد سحرگاهي
و مرا درساکت ايينه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده هاي دستهايم
عمق تاريک ترين تمام خوابها را لمس مي سازم
و دلم را خالکوبي مي کنم چون لکه يي خونين
بر سعادت هاي معصومانه ي هستي
من پشيمان نيستم
ازمن اي محبوب من با يک من ديگر
که تو او را در خيابان هاي سرد شب
با همين چشمان عاشق باز خواهي يافت
گفتگو کن
و به ياد آور مرا در بوسه ي اندوهگين او
بر خطوط مهربان زير چشمانت![]()
"فروغ"
قد مي کشند همچو گياهان
ديوارهاي حايل ديوارهاي مرز
تا پاسدار مزرعه ي عشق من شوند
اکنون دوباره همهمه هاي پليد شهر
چون گله ي مشوش ماهي ها
از ظلمت کرانه ي من کوچ مي کنند
اکنون دوباره پنجره ها خود را
درلذت تماس عطرهاي پراکنده باز ميابند
اکنون درخت ها همه در باغ خفته
پوست مي اندازند
و خاک با هزاران منفذ
ذرات گيج ماه را به درون مي کشد
اکنون
نزديکتر بيا
و گوش کن
به ضربه هاي مضطرب عشق
که پخش مي شود
چون تام تام طبل سياهان
در هوهوي قبيله ي اندام هاي من
من حس مي کنم
من مي دانم
که لحظه ي نماز کدامين لحظه است
اکنون ستاره ها همه با هم
همخوابه مي شوند
من در پناه شب
از انتهاي هرچه نسيمست مي وزم
من در پناه شب
ديوانه وار فرو مي ريزم
با گيسوان سنگينم در دست هاي تو
و هديه مي کنم به تو گلهاي استوايي اين گرمسير سبز جوان را
با من بيا
بامن به آن ستاره بيا
به آن ستاره اي که هزاران هزارسال
از انجماد خاک و مقياس هاي پوچ زمين دورست
و هيچکس در آن جا
از روشني نمي ترسد
من در جزيره هاي شناور به روي آب نفس مي کشم
من
در جستجوي قطعه اي از اسمان پهناور هستم
که از تراکم انديشه هاي پست تهي باشد
با من رجوع کن
با من رجوع کن
به ابتداي جسم
به مرکز معطر يک نطفه
به لحظه يي که از تو آفريده شدم
با من رجوع کن
من ناتمام مانده ام از تو
اکنون کبوتران
در قله هاي پستان هايم
پرواز مي کنند
اکنون ميان پيله هاي لبهايم
پروانه هاي بوسه در انديشه ي گريز فرو رفته اند
اکنون
محراب جسم من
آماده ي عبادت است
با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
زيرا که دوستت مي دارم
زيرا که دوستت مي دارم حرفي است
که از جهان بيهدگي ها
و کهنه ها و مکررها مي ايد
با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بر دارم
بگذار پر شوم
از قطره هاي کوچک باران
از قلب هاي رشد نکرده
از حجم کودکان به دنيا نيامده
بگذار پر شوم
شايد که عشق من
گهواره ي تولد عيساي ديگري باشد
"فروغ"
«امشب به قصهء دل من گوش مي کني»
«فردا مرا چو قصه فراموش مي کني»
ه.ا.سايه
چون سنگها صداي مرا گوش مي کني
سنگي و ناشنيده فراموش مي کني
رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي کني
دست مرا که ساقهء سبز نوازش است
با برگ هاي مرده همآغوش مي کني
گمراه تر از روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش مي کني
اي ماهي طلائي مرداب خون من
خوش باد مستيت، که مرا نوش مي کني
تو درهء بنفش غروبي که روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي کني
در سايه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه پوش مي کني ؟![]()
"فروغ"
|
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم |
|
یا از غم رسوایی و مستی نخورم |
| من می ز برای خوشدلی میخوردم |
|
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم |
□
|
من بی می ناب زیستن نتوانم
|
بی باده کشید بارتن نتوانم | |
| من بنده آن دمم که ساقی گوید |
یک جام دگر بگیر و من نتوانم |
□
| هر یک چندی یکی برآید که منم |
با نعمت و با سیم و زر آید که منم | |
| چون کارک او نظام گیرد روزی |
ناگه اجل از کمین برآید که منم |
□
| یک چند بکودکی باستاد شدیم |
یک چند به استادی خود شاد شدیم | |
|
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
|
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم |
|
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
|
یک دمزدن از وجود خود شاد نیم | |
| شاگردی روزگار کردم بسیار |
در کار جهان هنوز استاد نیم |
□
|
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
|
فردا که نیامده ست فریاد مکن | |
| برنامده و گذشته بنیاد مکن |
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن |
□
|
ای دیده اگر کور نی گور ببین
|
وین عالم پر فتنه و پر شور ببین | |
|
شاهان و سران و سروران زیر گلند
|
روهای چو مه در دهن مور بین |
□
| برخیز و مخور غم جهان گذران |
بنشین و دمی به شادمانی گذران | |
|
در طبع جهان اگر وفایی بودی
|
نوبت بتو خود نیامدی از دگران |
□
| چون حاصل آدمی در این شورستان |
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان | |
|
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
|
و آسوده کسی که خود نیامد به جهان |
□
|
رفتم که در این منزل بیداد بدن
|
در دست نخواهد بر خنگ از باد بدن | |
| آن را باید به مرگ من شاد بدن |
کز دست اجل تواند آزاد بدن |
شرمنده نتونستم واسه یلدا آپ کنم آخه مسافرت بودم جاتون خالی خیلی خوش گذشت![]()
امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه شب خوبی را همراه با شادی سپری کرده باشید![]()
آرزوئی است مرا در دل
كه روان سوزد و جان كاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشك و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نيست
هيچ جز حسرت ديدارش
سوختم از غم و كی باشد
غم من مايه آزارش
شب در اعماق سياهی ها
مه چو در هاله راز آيد
نگران ديده به ره دارم
شايد آن گمشده باز آيد
سايه ای تا كه بدر افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سايه
خيره گردم به در ديگر
همه شب در دل اين بستر
جانم آن گمشده را جويد
زينهمه كوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گويد
زن بدبخت دل افسرده
ببر از ياد دمی او را
اين خطا بود كه ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن كسی را كه تو می جوئی
كی خيال تو بسر دارد
بس كن اين ناله و زاری را
بس كن او يار دگر دارد
ليكن اين قصه كه می گويد
كی به نرمی رودم در گوش
نشود هيچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
می روم تا كه عيان سازم
راز اين خواهش سوزان را
نتوانم كه برم از ياد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ای شمع چه می خندی؟
به شب تيره خاموشم
به خدا مردم از اين حسرت
كه چرا نيست در آغوشم![]()
"فروغ"

