![]()
در غروبي ابدي
سوار برقايق
تنها
درسكوتي جان فرسا
عشق راهجي مي كرد
به يادآن روز
در حسرت آن لحظه
آن زمان كه بازوانت
تنها پناهگاه امن بود
آن زمان كه آرامش موج مي زد
در تلاقي دو نگاه
وعشق فرمان مي داد...
نگاهي خيره به دوردست
همچون وسعت صداي پيانو بيداد مي كرد.
وآب بود آب
وديگر هيچ !![]()
"مژده ۸۷"
روزهاي سكوت ، ترديد
چون آب روان گذران
اما پايدار
ديگرچگونه مي توان پرواز كرد؟
ديگر چگونه مي توان سكوت شب راشكست؟
در ميان ظلمت شب
چگونه مي توان رنگ آسمان راديد؟
صدايي آمد
گنگ ومبهم
كسي به دنبال چيزي دويد
جستجويي بي سرانجام
در تمام طول شب
در ميان بودها ونبود ها
درجستجوي آسمان آبي
باورسپيده ي صبح
چه زيبا بود آن روز
آن روز كه اردك با جوجه هايش در بركه راه مي رفت!
بوي علفزار مي آمد
شايد هم چمنزار
در ميان خاطرات ورق نخورده...
بودن را فرياد كن
براي لذت زندگي
نه براي زنده ماندن.![]()
"مژده ۸۷"
تقدير نيست
بازي كودكانه اي بيش نيست
روبه رو رانگاه كن
فنجاني خالي
گلداني كه گلهايش را خزان زده !
نتهاي كج ومعوج به هم پيوسته
ويلن در گوشه ي اتاق
آرشه اي به دنبال سيم "مي"
اضطرابي ناگهاني
سيگاري در حال سوختن
نگاهي خيره
افكار ورق خورده
در باور مرگ قسطي
دوباره تنها شديم.![]()
"مژده ۸۷"
آن صوفیان ساده خلوت نشین من
در جذبه سماع دو چشمانش
از هوش رفته بودند
دیدم که بر سراسر من موج می زند
چون هرم سرخگونه آتش
چون انعکاس آب
چون ابری از تشنج بارانها
چون آسمانی از نفس فصلهای گرم
تا بی نهایت
تا آن سوی حیات
گسترده بود او
دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل می رود
دیدم که قلب او
با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من
ساعت پرید
پرده به همراه باد رفت
او را فشرده بودم
در هاله حریق
می خواستم بگویم
اما شگفت را
انبوه سایه گستر مژگانش
چون ریشه های پرده ابریشم
جاری شدند از بن تاریکی
در امتداد آن کشاله طولانی طلب
و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود
تا انتهای گمشده من
دیدم که می رهم
دیدم که می رهم
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
دیدم که حجم آتشینم
آهسته آب شد
و ریخت ریخت ریخت
در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار
در یکدیگر گریسته بودیم
در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را
دیوانه وار زیسته بودیم ![]()
"فروغ"


