تبليغاتX
ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد....

ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد....

دریایی

img/daneshnameh_up/c/c7/Seasunset50.jpg

یکروز بلند آفتابی

 در آبی بیکران دریا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترا بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند

آن دم که ترا در آب دیدم

در غربت آن جهان بی شکل

گویی که ترا بخواب دیدم

از تو تا من سکوت و حیرت

از من تا تو نگاه و تردید

ما را می خواند مرغی از دور

می خواند بباغ سبز خورشید

در ما تب تند بوسه میسوخت

ما تشنه خون شور بودیم

در زورق آبهای لرزان

بازیچه عطر و نور بودیم

می زد ‚ می زد درون دریا

از دلهره فرو کشیدن

امواج ‚ امواج نا شکیبا

در طغیان بهم رسیدن

دستانت را دراز کردی

 چون جریان های بی سرانجام

لبهایت با سلام بوسه

ویران  گشتند ...

یک لحظه تمام آسمان را

در هاله ای از بلور دیدم

خود را و ترا و زندگی را

 در دایره های نور دیدم

 گویی که نسیم داغ دوزخ

پیچیده میان گیسوانم

چون قطره ای از طلای سوزان

عشق تو چکید بر لبانم

آنگاه ز دوردست دریا

امواج بسوی ما خزیدند

بی آنکه مرا بخویش آرند

آرام ترا فرو کشیدند

پنداشتم آن زمان که عطری

باز از گل خوابها تراوید

یا دست خیال من تنت را

از مرمر آبها تراشید

پنداشتم آن زمان که رازیست

در زاری و هایهای دریا

شاید که مرا بخویش می خواند

در غربت خود خدای دریا

"فروغ"

+نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت20:49توسط مژده |
تشنه
من گلی بودم

در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون

در شبی تاریک روییدم

تشنه لب بر ساحل کارون

برتنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید

یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش

سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز

غنچه نشکفته ای می چید

پیکرم فریاد زیبایی

در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی

دیدگانم خیره در رویای شمو سرزمینی دور و رویایی

که نسیم رهگذر در گوش من میگفت

آفتابش رنگ شادی دیگری دارد

عاقبت من بی خبر از ساحل کارون

رخت بر چیدم

در ره خود بس گل پژمرده را دیدم

چشمهاشان چشمه خشک کویر غم

تشنه یک قطره شبنم

من به آنها سخت خندیدم

تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید

تک چراغ شهر رویا ها

من در آنجا گرم و خواهشبار

 از زمینی سخت روییدم

نیمه شب جوشید خون شعر در رگهای سرد من

محو شد در رنگ هر گلبرگ

رنگ درد من

منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار

دیدگان صبح سیمین را

تا بنوشم از لب خورشید نور افشان

شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را

لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها

نور خورشیدی

زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند

چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است

خوب میدانم که دیگر نیست امیدی

نیست امیدی

محو شد در جنگل انبوه تاریکی

چون رگ نوری طنین آشنای من

قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار

از نگاه خسته ابری به پای من

من گل پژمرده ای هستم

چشمهایم چشمه خشک کویر غم

تشنه یک بوسه خورشید

تشنه یک قطره شبنم

"فروغ"

+نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت21:30توسط مژده |