پشت در
پشت پنجره ها کسی هست
می دانم،
کسی
که از برای آمدنش
به کوچهء دیدار
انتظار را با آرامشی لذیذ
نغمه می زند
فریاد می زنم.
در دستانش آینه ای است
از گل و سبزه
چشمانش
به شیرینی عسل
کندوی عابری است
که بی پروا می گوید "دوستت دارم"
آینه را به من بسپار
و چشمانت را در سبد اندیشه ام غرق کن
غرقاب می کنم.
پشت در
پشت پنجره ها
پشت انتظار کسی است
می دانم
نه فرشته
نه خدا
پشت زمان
آنجایی که نه آغازی است
نه پایان
به قامت قلبی از باغچه ی خانه روییده
دستی
شانه ای...
کسی هست
می دانم،
برای گفتن
شنیدن
رهایی...
پشت پنجره ها کسی هست
می دانم،
کسی
که از برای آمدنش
به کوچهء دیدار
انتظار را با آرامشی لذیذ
نغمه می زند
فریاد می زنم.
در دستانش آینه ای است
از گل و سبزه
چشمانش
به شیرینی عسل
کندوی عابری است
که بی پروا می گوید "دوستت دارم"
آینه را به من بسپار
و چشمانت را در سبد اندیشه ام غرق کن
غرقاب می کنم.
پشت در
پشت پنجره ها
پشت انتظار کسی است
می دانم
نه فرشته
نه خدا
پشت زمان
آنجایی که نه آغازی است
نه پایان
به قامت قلبی از باغچه ی خانه روییده
دستی
شانه ای...
کسی هست
می دانم،
برای گفتن
شنیدن
رهایی...
"گلمراد"
+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت22:53توسط مژده |

در غمي بيكران
در تاريكي شب
فرو مي رود
ذهن آشفته ام
مي انديشم به روزهاي بودن
مي روم به سرزمين هاي دور
سوار بر قايق حسرت...
در بيشه زار خشك شده ي ذهن
می جویم تورا
لیکن نیست صدایی
نیم نگاهی....
مانده ام تنها
در میان بودها ونبودها
در لابه لای خاطرات مدفون شده...![]()
"مژده"
25/1/87
+نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت18:45توسط مژده |

