بی وفا.........
انگار چشمانم بارانی شده بود
آن زمان که حرفهایم را شنیدم
از زبان بیگانه...
آن زمان که حرمتی باقی نمانده بود
خوردشدن وشکستن بیداد می کرد
وتو چه آسان گذشتی
از کنار حقارت چشمانی بی پروا
که زمانی جایگاه آرامش بود...
فقط نواختن بی ریای ساز بود
که این حقارت رابه دست فراموشی می سپرد.![]()
+نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت14:59توسط مژده |


