
من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در اینه تنها می ماندم
تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستان هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستانهایم
و گوش می دادی
به خون من که ناله کنان می رفت
و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی![]()
"فروغ"
امروز
در میان عبور ثانیه ها
چون سایه ای تاریک گذشتی
از میان قطره های باران چشمانم.
ومن
پلکهایم را چونان چتری
بر روی سرت
باز کردم.
مثل آن روز
آن روز بارانی
که در زیرباران قدم میزدیم
درون کوچه ی خوشبختی
وتو چترت را باز کردی
تا آسمان
حضور بی پروای مارا
نبیند!
آن روز
ما به انتهای کوچه رسیدیم
من وتو
آنگاه که ابرهای مبهوت
ما را نظاره می کردند
ما به انتهای کوچه ی خوشبختی رسیدیم
و فقط صدای غرش آسمان بود
که به این پایان
می اندیشید!
و چتری بسته
در دستان تو
بود که دلم را می لرزاند!
و امروز...
می دانستم که پلکهایم را
باید ببندم.![]()


