تبليغاتX
ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد....

ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد....

درونی
درحسرت آن چشمهای یاس افشان برصورتم می سوزم

کی تکرار می کنی؟ می پرسم        می پرسم کی تکرارمی کنی؟               می سوزم

برروی لبهایت ، وقتی که اندامت ، چون سایه بان به روی سرم می ماند

آن چیست ، آن که می گویی چیست برروی لبهایت؟                 می سوزم

انگار کاخهای قدیمی را، دست شتابزده ی پاییز عریان ورنگین کرد

درآرزوی خفتن        پهلو به پهلوی تو             برروی آن گلیم رنگی کهنه می سوزم.

آنقدر درکنار درت ماندم ، تاکج شد آفتابم ازلب بامت

من گرچه رفته بودم ازخود ، ماندم ، چون سایه ی گداخته ماندم        می سوزم

افسانه ی هزارویک شب ما غوغای درهم رسوایی ست

غولی شدم ز کوزه برون ، گولم بزن که حقیقت را            می سوزم.

مردم چه سربزیر روان اند      از کوچه های خاکی خون آلود

دیدم دوروی سکه عالم را، آن «مهدی » مکرر دوران را

دستش کتیبه بود ومکرر بود : می سوزم            می سوزم

از این جهان نمک نشناس ، یک نیم گز سپیده وآزادی خواست

با هرقدم ، هزارگز ازنیم گز مهجور مان   حالا منم که دراین سودا             می سوزم

آیینه ای شدم به کوچه ی دنیا که بگذرند آن عکسهای رنگ به رنگ ازبرابرم

رفت آن دفیله ی مفتونی ، تاریک ماندم وخالی          می سوزم

خال ورق درخت جدیدی را درشیب باغچه ها می کاشت

بادی وزید ونظم ورقها را، آشفته کرد        ویرانه ای برجای مانده ام             می سوزم.

می بینیم طناب به گردن ، درباغ چشمهای تو می گردم

درحسرت یک حلقه ی نفسگیر ، ازتنگ بازوان تو           می سوزم

هرگز خیال خواستنم پایان نیافت        وقت جدا شدنم گفتم :

این وصلها همه ناقص بود ، در انتظار وصل کامل            می سوزم.

پرده تکان نمی خورد اکنون ، همسایه رفته جهان خفته

با آرزوی یک شب یکه ، درزیر چلچراغ چرخ زدن درتو           می سوزم.

"رضا براهنی "

+نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت19:47توسط مژده |
مدح
رضا براهني  - شاعران و نويسندگان ايران - آواي آزاد -  عاشقان را خبر كنيدزیبایی شکفته اورا باید

در شهرهای شرق کهن

دارالخلافه های زیبایی تدریس کرد

زیرا درس حکومتی است طلایی

زیباییش

و گیسوان سلسله سانش خلافتی است که در طولش جمعیت عظیمی از بلبلها می آرامند

دور وحشت شبانه تاریخ در حاشیه مثل گلی سپید نشسته است

و دستهایش

که اعتبار سادگی است

پیراهن شبانه لیلی است

و گوشهایش

چون پرده بکارت آهوهاست

و چشمهایش جمهور آفتاب دمیده است

تغییر داده است الفبای عشق را

انگشتهای شعله ورش

زیرا

سبابه اش شهادت آهو هاست

حکمی صریح یافته ام من از او

که گیسوان شعله ورش را

بر صفحه های مرده بیافشانم

و شاهد قیامت آهوها باشم

 

" رضا براهنی "

+نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت16:31توسط مژده |
تولد

آسمان در خود فرو رفته

شايد بغض كرده

ابرها

همديگر را درآغوش كشيده اند

انگار مدتهاست از هم دور بوده اند

انگار پس ازساليان دراز

اكنون فصل جدايي به اتمام رسيده .

 

افسوس  كه

خورشيد  تنها مانده .

 

انگار عصر جمعه است

انگار پايان زندگيست

انگار پايان سوختن يك سيگار برگ است

انگار فصل تولد است

تولد دختري پاييزي

دختري تنها

كه "ايمان آورد به آغاز فصل سرد ".

ببار اي نم نم باران ...

 

+نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت1:10توسط مژده |