تبليغاتX
ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد....

ایمان بیاوریم به آغازفصل سرد....

در وصف جگوارا

نه برای خواندن است که می خوانم

ونه برای عرضه ی صدایم

نه

من آن شعر را با آواز می خوانم

 که گیتار پراحساس من می سراید

چرا که این گیتار قلبی زمینی دارد

وپرنده وار پرواز کنان درگذر است

وچون آب مقدس دلاوران وشهیدان را

به مهر ومهربانی تعمیم  می دهد

پس ترانه ی من آنچنان که ویولتا می گفته است هدفی یافته است

آری گیتار من کارگر است

کز بهار می درخشد و عطر می پراکند

گیتار من دولتمندان جنایتکار رابه کار نمی آید که آزمند زر و زورند

گیتار من به کار زحمت کشان خلق می آید

تا با سرودشان آینده شکوفا شود

چرا که ترانه آن زمانی معنایی می یابد

که قلبش نیرومندانه در تپش باشد

وانسانی آن ترانه را بسراید که سرود خوانان شهادت را پذیرا باشد

شعر من در مدح هیچ کس نیست

و نمی سرایم تا بیگانه ای بگرید

من برای بخش کوچک ودور دست سرزمینم می سرایم

که هرچند باریکه ای بیش نیست  اما ژرفایش را پایانی نیست

شعر من آغازوپایان همه چیز است

شعری سرشار از شجاعت شعری همیشه زنده وتازه و پویا .

 

دانلود این ویدیو


+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت16:10توسط مژده |
نقش
در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت 

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

  و به ناخنهای خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر 

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید

 از میان برده است طوفان نقشهایی را 

  که به جا ماند از کف پایش

گر نشان از هر که پرسی باز 

بر نخواهد آمد آوایش

آن شب 

هیچ کس از ره نمی آمد

 تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود 

کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد

 باد می آمد ولی خاموش

  ابر پر میزد ولی آرام

لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز 

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز

رعد غرید

کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه 

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند

امشب 

باد و باران هر دو می کوبند

 باد خواهد بر کند از جای سنگی را 

  و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید 

هر دو می کوشند

می خروشند 

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین 

سالها آن را نفرسوده است

کوشش هر چیز بیهوده است 

  کوه اگر بر خویشتن پیچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند 

  و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

 یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت 

  در شبی تاریک

"سهراب سپهری"

+نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت9:42توسط مژده |